ساندر بولام 2 - کیسه
ساندر که حالا از بهت اولیه اش خارج شده بود بود، نگاهی به سرباز ها کرد و گفت اگر مسیر حرکت نگهبان را به او بگویند زنده می گذارتشان. سرباز ها دست به قبضه ی شمشیر هایشان بردند و به دست های بازِ ساندر نگاه کردند. ساندر بندِ بریده شده را بین دو سرباز روی زمین انداخت و باز پیشنهادش درباره ی نگهبان را تکرار کرد. سرباز ها حمله کردند، ساندر شمشیر آنکه یک گام جلوتر بود را در یک آن از دستش در آورد و گلوی دیگری را با آن برید و به سمت سرباز اول، که استخوان شکسته ی ساعدش از پوست بیرون زده بود، چرخید، نیازی به تکرار کردن سوال نبود، سرباز مسیر را گفت و ساندر بولام به دنبال نگهبان راه افتاد.
حادثه آنقدر کوتاه بود که بجز آنها که خیلی نزدیک به آنها بودند کسی متوجه آن نشده بود و آنها که دیده بودند نمی توانستند قبول کنند که یک جوان نحیف آنطور دو سرباز دروازه بان را مغلوب کند و آنچه را از آن چند لحظه در گیری دیده بودند را برای آنها که با دیدن دو سرباز روی زمین افتاد یکی با گلوی بریده که حالا که دیگر از گلویش خونی نمی آمد تمام اطرافش را خون گرفته بود و دیگری که استخوان شکسته ی ساعدش به طرز زننده ای بیرون زده بود و گاهی از درد فریاد می زد، جمع شده بودند تعریف می کردند.
نگهبان نمی توانست صبر کند، کناری ایستاد و کیسه را باز کرد، از اینکه چیزی در کیسه نبود که انتظارش را داشت عصبانی شده بود، محتویات کیسه را روی زمین خالی کرد؛ دو لباس یکی مانند همان که تن ساندر بود اما نو و دیگری خیلی عجیب و چند کتاب، چیزی شبیه دسته ی چاقو اما با شیار های فلزی در دو طرف آن و یک استوانه که یک سمتش شیشه ای بود و یک شئی فلزی زاویه دار چیز های بی معنی دیگر که حتی نمی توانست بفهمد از چه ساخته شده اند. دوباره دسته ی چاقو را برداشت، فکر کرد شاید نشانِ خاندانی یا علامت جاسوس ها باشد. اگر اولی بود ممکن بود در دردسر افتاده باشد هرچند کسی از سیاه چال ها خبری نمی برد.