پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

ساندر بولام 8 - کمین

ساندر سلاحش را آماده کرده و پشت پنجره کمین کرده بود، کمین گاهش حتی رویایی بود. جنب و جوش مقابل دروازه کاخ نشانه ی آمادگی برای خروج شاه بود، ساندر اسلحه اش را دوباره خیلی تند نگاه کرد و آماده شد و نشانه گرفت. صدای پر شدن شارژ باطری ها را که روی 100 درصد گذاشته بود شنید.
کسی به در زد، ساندر در ابتدا جوابی نداد. گوش هایش را تیز کرد، صدای خدمتکار را شنید که به شخص دیگری می گفت اطمینان دارد که نجیب زاده در اتاقش است و ممکن است خسته از سفر به خواب رفته باشد. ساندر فکر کرد دلیل خوبی است و اگر خوش شانس باشد و لو نرفته باشد مراجعه کننده را تا بعد از انجام کاری که برای آن اینقدر خطر کرده بود و حالا اینجا بود، از او دور می کند.
اما شنید که آن شخص دیگر باز در زد و گفت که دستور دارد او، ساندر بولام، را به ملاقات شاه ببرد تا او را به دانشگاه علوم همراهی کند و اینکه شاه منتظر او می ماند تا با هم حرکت کنند. ساندر اسلحه را در لباسش پنهان کرد و در را باز کرد. حالا دیگر فایده ای نداشت، شاید در کنار شاه برای قتلش شانس بیشتری داشت.
همراه گارد ویژه ی خانواده ی سلطنتی وارد کاخ شد، «شاهِ پیروز، شاهِ علم دوست، شاهِ ملت» وارد شد. برای ساندر آغوش باز کرد. ساندر هم او را در آغوش کشید و گفت عجب عنوانی درست کرده و شاه جواب داد که از آهنگش لذت می برد، «مثل همه ی دیکتاتور ها» و از او خواست که سلاح هایش را به او بدهد و ساندر هم همه را تحویل داد.
بعدتر شاه به ساندر گفت از بلایی که سر نگهبان ها آورده مطمئن شده که او برای کشتنش فرستاده اند و پرسید «عکست را دوست داشتی؟» و بدون اینکه منتظر جواب شود ادامه داد: «لازم بود یک موجود ترسناک باشی تا مردم از همدیگر نترسند... نباید آنطور خون راه می انداختی» و به ساندر که معترض بود گفت که در حال تصفیه ی نگهبان ها است و همین روز ها نوبت آنها می شده.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦