پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

ساندر بولام 3 - چاقو

نگهبان که انتظار دیدن ساندر را نداشت صدایی از بالای سرش شنید و همزمان کسی دسته ی چاقو را از دستش کشید، ساندر بود. بعد در مقابل چشم های متعجب نگهبان شروع به باز کردن بعضی از تیغه های دسته و توضیح دادن «در باره ی چاقوی ارتشی سوئیس» که چه ابزارِ خوبی مخصوصاً در سفر است و یکی را که میله مانند بود کامل باز کرد طوری که عمود به دسته چاقو ایستاد و باقی را بست و طوری دسته ی چاقو را در دست گرفت که نگهبان نوک میله که باریک شده بود و چیزی مانند + روی آن بود را از بین انگشت های ساندر می دید. ساندر گفت «اسم این الان آچار پیچ گشتیه». نگهبان که از چند ثانیه پیش که دست به شمشیرش داشت شمشیرش را از غلاف کشید اما ساندر روی نگهبان پرید و با مشت به گردن نگهبان از زره بیرون بود کوبید و فلز نسبتاً نوک تیز را در گردن نگهبان فرو کرد. هنوز شمشیر نگهبان کامل از غلاف خارج نشده بود. ساندر به اطراف نگاه کرد، کسی شاهد نبود، به سرعت وسایلش را جمع کرد و دقت می کرد که چیزی از قلم نیافتد. بعد به نگهبان که حالا تمام کرده بود نگاه کرد و مطمئن شد که نبض ندارد و حرکت کرد.

 

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩