پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

ساندر بولام 13 - پیش تاریخ

تا مدت ها داستان هایی میان قبایل بدوی بود از شهری که مردمانش شبی خوابیدند و بیدار نشدند، از جادوگری که حاکم شهر بود و سربازانش می توانستند از فاصله های خیلی دور هرچیزی را نابود کنند، سربازانی که نه شمشیر داشتند و نه نیزه و بجای آن عصای آتش و صاعقه داشتند و هر قومی که به سرزمین آنها حمله می کرد شکست می خورد و سرزمینش تسخیر جادوگر می شد که جادویش را به آنها که خاص بودند می آموخت و شهری از مرمر درخشان ساخته بود... و این داستان ها هم مانند بسیاری داستان های دیگر قبل از خط فراموش شد، مانند بسیاری داستان ها که بعد از خط با سوختن کتاب ها و مرگ خط ها مردند.
هنوز هم خرابه های شهر هست. جایی در یک فلات قاره، زیر آب می توان کف اقیانوس را دید که که انگار شهری بزرگ را در زیر سطح خود دفن کرده، شهری که یک شب تمام مردمش مسموم و کشته شدند، عملی نشدن رویای زئولیم آنقدر اهمیت داشت که گروهی فرستاده شوند تا تمام مردم شهر و سرزمین را در یک شب با گاز سیانور مسموم کنند و حتی برای اینکار در نهایت خودشان هم کشته شوند.
تا مدتی آنقدر شدت آلودگی زیاد بود که اگر کسی به یکی شهر وارد می شد زنده نمی ماند یا برای همیشه آسیب می دید و این شد بن داستانی از جنگ دو جادوگر و طلسم شهرِ مرمرین که دروازه ای بزرگ و وحشت آور داشت که جادوگر آن را برای شهر ساخته بود و آتش بر آن اثر نمی کرد.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳