پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

صبح و پرنده

توی تختخوابش غلت می زد، دلش نمی خواست چشم هاش رو باز کنه، به خودش قول داده بود حداقل 12 ساعت بخوابه و می دونست که احتیاج داره به خوابِ زیاد. صدای پرنده هم قطع نمی شد، انگار این موقع سال پرنده ها شهوت سروصدا پیدا می کنند، اما دلش نمی خواست فکر کنه، یکی از بالش ها رو روی سرگذاشت و با دست نگهداشت صدا قطع شد ولی گرما و نبود هوا باعث شد زود منصرف بشه، باز صدای پرنده. دستش رو زیر تخت برد و یک لنگه دمپایی اش رو برداشت و پرت کرد طرف پنجره پرنده پرید ولی چند دقیقه ی بعد دوباره برگشت. بعد یکی دیگه هم اومد، حالا یکی پرهاش رو پوش داده بود و دنبال اون یکی می رفت... گفت عوضیِ کثافت مگه اینجا کجاست؟ خفه شو.... و لنگه ی دوم دمپایی رو پرت کرد باز چند دقیقه سکوت. حالا هم خواب آلود بود و هم خسته و هم سر درد داشت... با اینحال دوباره سعی کرد بخوابه که باز پرنده اومد و شروع کرد به صدا کردن، بعضی ها می گن آواز خوندن البته ولی اون ها احتمالاً هیچ وقت از دستِ سر و صدای یه پرنده ی چند سانتی اینطور عاصی نشدن.... بلند شد و رفت سراغ جعبه ی کوچکی که یک کناری روی زمین بود، بازش کرد، اسلحه بادی ای که این چند وقته باهاش تمرین کرده بود رو در آورد، خشابش رو بیرون کشید، یه ساچمه گذاشت و جازد و مسلحش کرد، نشونه گرفت و شکلیک کرد، صدای خفه ی بیرون اومدن باد با فشار و پرنده افتاد و ساکت شد، اسلحه رو دوباره توی جعبه گذاشت و برگشت به تختخوابش، باید می خوابید، این چند وقت خیلی تمرین کرده بود... باید برای مسابقه سرِحال می بود.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
تگ ها : پرنده ، خواب ، اسلحه ، صبح