پارکینگ
پیدا کردنش راحت بود، ساده، کافی بوده لکه های له شده ی خون تازه ای که با شتاب باقی می گذاشت رو دنبال کنم، بعضی جا ها می شد دید که چه رنگ روشنی داره، داشتم فکر می کردم خون روشن چه جور خونیه، چیز های قدیمی که سخت به یاد میان بعد هم با تردید... که دیدمش، نشسته بود کنار در جعبه ی برق، بورد -تابلو- و داشت بریدگی کف پاش رو با چیزی می بست. کفشش رو درآورده و انداخته بود کنارش، جوراب خونیش رو هم، می شد سوراخ کف کفشش رو دید، به اندازه یک سکه ی کوچیک... پاش که رفت روی نوکِ تیزِ میله گردی که از سیمان زده بود بیرون هیچ صدایی نکرد، ولی من فکر کردم که صدای جدا شدن استخوان های کف پاش رو شنیدم... نباید می پرید.
من رو دید، اما دوباره مشغول کارش شد، نشستم کنارش. بدون اینکه نگاهم کنه گفت همیشه دلش می خواسته توی همچین پارکینگی کارش تموم بشه. بعد سرش رو بلند کرد و بیرون رو نگاه کرد، می شد اتوبان رو دید و ماشین هایی که رد می شدند...
کارش با پاش تموم شده بود، نگاهم کرد، جوری که فقط نگاه می کنند، نگاهی که هیچ معنی یی نداره. فکر می کردم چقدر دردناک باید باشه پاش... خواستم بگم اگر بخواد می تونم... آستینش رو زد بالا و ساعدش رو گرفت طرفم؛ خواستم بگم هیچوقت به ساعد تزریق نمی کنم ولی نگفتم، سرنگ رو که روی پوستش گذاشتم، دوباره نگاهم کرد، اینبار می شد فهمید منظورش رو، گفتم کلراید پتاسیم، ادامه لازم نداشت. می خواستم بگم اگر بخواد می تونه بره، از شخصیتش خوشم اومده بود. سرنگ رو عقب کشیدم و روی زمین خالی کردم و سوزنش رو کشیدم روی دیوار.
گفتم همون باشه تا برم ماشینو بیارم، باید زودتر فکری به حال پاش می شد، دیدم که میله از کف کفشش تو رفت و از رو بیرون اومد، با این حال پاش رو بلند کرد و بیرون کشید و به رفتن ادامه داد... برای مدتی. برگشتم هنوز همون جا بود، مکمش کردم بلند شه، نشوندمش روی صندلی عقب و دیدم هنوز آستینش جمعه، گفتم بزندش پایین و از پارکینگِ انگار متروک خارج شدیم در حالی که داشتم فکر می کردم کجا درمانگاهی نزدیک هست....

