یک برش از پارک محل
بوته ی گل رو از دور می بینم، درست مثل بوته ای که توی خونه کنار حوض دارم، اما اسمش رو نمی دونم، مثل رز اما گل های کوچکتری داره؛ هوس می کنم که برم کنارش بشینم. موبایلم رو خاموش می کنم و می شینم. حالا می بینمشون که دارن بدمینتون بازی می کنن. هر ضربه ای که به توپ می زنن رو می شمرن و انگار رکوردشون یازده تا است، چون وقتی به دوازده می رسه خوشحال می شن و به سیزده نمی رسن.
یاد تربیت بدنی 2 توی دانشگاه می افتم که بدمینتون رو انتخاب کرده بودم و اینکه فکر می کردیم سبک باشه ولی اولین جلسه ای تمرین کردیم به نظرم سنگین ترین ورزش دنیا اومد. دوباره توجهم جلب بازی شون شد به نظرم خیلی بدوی اومد و از فکر خودم خنده ام گرفت. راکت ها رو اشتباه گرفته بودند و خیلی بد هم ضربه می زدند. فاصله ام زیاد نبود، یک آن فکر کردم بهشون بگم، بعد فکر کردم به من چه ربطی می تونه داشته باشه و اینکه مگه خودم درست بلد هستم که بخوام اینطور فضولی کنم؟!
باز فکر کردم شاید فکر کنن که برای اینکه سر حرف رو باز کنم، این کار رو می کنم؛ که اینطور نبود ولی با خودم گفتم خوب بد هم نیست! همین که خواستم دهنم رو باز کنم دوباره شک کردم، چشمم روی رنگ صورتی راکت ها گیر کرد، نمی دونم ارتباطی داشت یا نه اما چیزی نگفتم. یاد اولین و آخرین ماست و میوه ای که خودم افتادم، ماست و توت فرنگی، درست هم رنگ همین راکت ها دوباره مزه ی وحشتناکش توی دهنم پخش شد.
برگشتم طرف شاخه ی گلی که از بقیه ی گل های بوته نزدیک تر بود، بوش کردم، بوی خاصی نداشت مثل همیشه! بلند شدم و زدم بیرون، در حالی که داشتم و موبایلم رو روشن می کردم وارد پیاده رو شدم.