پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

همسایه ها

صدای تلویزیون را قطع کرد و به صدایی که از بیرون می شنید دقیق شد، صدایی شبیه کشیده شدن یک دسته فلز روی زمین سیمانی که از راهرو می آمد. دو دل بود، از یک طرف هیچ اهمیتی نمی داد اگر داشتند آن بیرون بخت تقسیم می کردند یا یک فلک زده ی بدبخت را سلاخی می کردند و ترجیح می داد فیلمش را ببیند و از طرفی فکر می کرد باید برود و ببیند چه خبر است.

در حالی که داشت با غر زدن به خودش یادآوری می کرد که هر اتفاقی هم افتاده باشد هیچ ربطی به او نداره به سمت در رفت، حتی تقریباً دستگیره در را هم در دستش گرفت ولی انگار چیزی یادش افتاده باشد به سمت آشپزخانه رفت و یک چاقوی متوسط برداشت و تیغه اش را توی یکی از دستمال هایی که از دیوار کنار ظرف شویی آویزان بود پیچید و بعد داخل جورابش قرارداد و نگاه کرد که از روی پاچه ی شلوارش معلوم نباشد. هنوز سر و صدا ادامه داشت و حتی بیشتر هم شده بود، حالا صدای حرف زدن چند نفر هم می آمد.

سراغ در رفت، اول به صدای ها گوش داد و بعد در را باز کرد، از روی نرده ها آرام خم شد و به پایین نگاه کرد، چراغ های طبقه پایین روشن بود سایه ی چند نفر را در حالی که چیزی را جابجا می کردند می دید، از پله ها پایین رفت، از توی سایه که پنهان شده بود نگاه می کرد.

چند نفر داشتند چیز هایی رو به پارکینک می بردند، حالا صدا ها هم واضح تر شده بود، صدای جابجا کردن قطعات تانکر قدیمی گازوئیل ساختمان بود که چند سال همان جا مانده بود و بعد خردش کرده بودند ولی باز همانجا که بود رها شده بود. همسایه طبقه ی بالایی اش را دید که تکیه داده بود به دیوار و هر چند وقت یکبار از دیگران می خواست آرامتر باشند، هنوز چهره دیگران را ندیده بود، کمی جابجا شد، حالا آنهایی که توی پارکینگ بودند را می دید، سایر همسایه ها بودند، همه ی سکنه ی ساختمان، بدون اینکه زحمت خبر کردن او را به خودشان بدهند و حتی بدتر؛ فهمید که می خواستند او بویی از ماجرا نبرد...

احساس سوزش و درد عجیبی کرد که همراهش انگار یک نوار سرد وارد بدنش شد و در یک لحظه تمام دنیای اطرافش حالتی گنگ به خود گرفت. کسی از پشت سرش چیزی گفت که کلماتش را نفهمید ولی انگار منظورش این بود که دیگر احتیاجی به مخفی کاری ندارند، و تصویر محوی دید که انگار دیگران به سمت او برگشتند. همسایه ای که از پشت سر غافل گیرش کرده بود تیغه ی چاقو را از پشتش بیرون کشید. چاقو علاوه بر پاره کردن یکی از شش ها یکی از دنده هایش را هم بریده بود. از درد صدایی از خودش در آورد که همراهش خون از گوشه ی دهانش راه افتاد، دلش می خواست سرفه کند اما درد اجازه نمی داد.

صدا های گنگی که می شنید به نظرش آورد که باز کارشان را از سر گرفته باشند. چیز چندانی احساس نمی کرد ولی کسی با گذاشتن انگشت رو گردنش نبضش را گرفت و وقتی دید که هنوز زنده است او را به پشت غلتاند و پاهایش را دوطرف بدن او گذاشت و انگار که بخواهد روی شکمش بنشیند تنه اش را پایین آورد، بعد کمی روی سینه اش خم شده و شاید به خاطر اینکه آنجا که افتاده بود نور کم بود با نوک انگشت دنبال جایی رو قفسه ای سینه اش گشت و وقتی آنچه می خواست را پیدا کرد، آن که روی زمین افتاده بود برای یک لحظه دردی عجیب را در میان سینه اش احساس کرد، همان وقت که چاقوی آنکه روی او چمباتمه زده بود جایی نزدیک جناق سینه اش را از بین دنده ها شکافته و جایی از قبلش را پاره کرده کرده بود. همسایه در حالی که بلند می شد چاقو را از سینه اش بیرون کشید و کنار رفت.

باز هم طول کشید تا بمیرد، خیلی کم شاید اما آنقدر طول کشید که بتواند به این فکر کند که آنچه که می گویند اگر چیزی قلبت را بشکافد بلافاصله می میری اشتباه بود و چقدر هم دردناک و این آخرین فکرش بود پیش از آنکه مغزش از کار بیافتد.

 

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠