ساندر بولام 1 - نگهبان
برای لحظه ای کیسه اش را روی زمین گذاشت؛ یکی از نگهبان ها به طرفش حرکت کرد، ساندر به نگهبانِ چاق و درشت و هیکل که به طرفش می آمد نگاه کرد. نگهبان، با لحنی نا خوش آیند برای بولام، می خواست بداند چرا او کیسه اش را آنجا گذاشته است. ساندر بولام به نظر کوفته می آمد، جواب داد خسته است و کیسه اش سنگین، نگهبان که از دور ساندر را در نظر گرفته و سبک سنگین کرده بود و قیمت و ارزش لباس های را، پیش از فرسوده شدن در سفر، تخمین زده بود حالا که بهانه ای به دست آورده بود اصلاً مایل به از دست دادن فرصت نبود. به ساندرِ متعجب گفت که به او مشکوک است و باید کیسه اش را بازرسی کامل کنند و او نیز بازداشت است تا مشخص شود مقصودش از ورود به شهر و قرار دادن کیسه اش در مسیر جمعیت دروازه چه بوده...
ساندر شگفت زده همراه نگهبان و دو سرباز به سمتی که نمی دانست سیاه چال های شهر است حرکت کرد. نگهبان که خودش غنیمتی که گرفته بود یعنی کیسه ی ساندر را حمل می کرد، از ساندر پرسید آیا چیزی همراهش دارد؟ و ساندر سرش را به نفی تکان داد و نگهبان بعد از اینکه به سرباز ها دستور داد قبل از انداختن او به سیاهچال خوب بگردندش و هرچه پیدا کردند برای او ببرند که مدرک هستند. هنوز کسی اسم ساندر بولام را نپرسیده بود، نگهبان که رفت یکی از سرباز ها گفت که اگر آن ها را راضی کند می تواند از دستشان فرار کند، وگرنه پایش که به سیاهچال برسد دیگر آفتاب و سطح زمین را نخواهد دید و از گرسنگی و تشنگی خواهد مرد و کسی حتی جنازه ها را از ساهچال ها خارج نمی کند.