ساندر بولام 7 - مهمانسرای شاهی
مهمانپذیر حتی از دژِ مرکزی هم نو تر بود. ساخته شده برای مهمان های انگشت شمارِ لایقِ اقامت در کنار کاخ سلطنتی و رفت و آمد به آن هرچند نه چندان مفتخر به دیدار با خانواده ی سلطنتی. از بابت پیدا کردن محل اقامت ساندر خودش را خوش شانس به حساب می آورد. چند سکه ی طلا از کیسه ای که در جیب لباسِ نویِ داخل کیسه ی پنهان کرده بود، روی پیشخوان مهمان خانه گذاشت و گفت اتاقی لایق و با پنجره ای به خیابان می خواهد. که به دست آورد. چیزی شبیه یک سوئیتِ تاریخی اما نو!
وقتی در مقابل چند سکه ی طلا که به صندوق دار برای خرد کردن داده بود پول کاغذی تحویل گرفت فهمید که فرصت چندان زیادی ندارد. از قبل می دانست که شاه هر روز برای رفتن به کتابخانه و دانشگاه کاخ از کاخ خارج می شود، طول خیابان را در کالسکه ی روبازش از کاخ تا میدان و از میدان تا دانشگاه و از آنجا تا دانشکده ی علوم که در عمل هنوز در حال ساخت بود، طی می کند. ساندر فکر می کرد که بهترین فرصتش این است که در مهمانسرا، پشت پنجره ی اتاقش بماند تا شاه از مقابلش عبور کند و همانجا به شلیک از فاصله ای که زیاد هم نبود می توانست شاه را بکشد.