پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

خستگی، ترس و امید

اگر از من بپرسند ترس را مهمترین عامل هر اقدامی از سوی بشر می دانم، اصلاً همین ترس است که به هر چیزی معنی و مفهوم می دهد و بیشتر حتی... و وقتی این عامل اساسی از میان رفت دیگر هدف و انگیزه ای برای بشر باقی نخواهد ماند...
برای همین هم وقتی که فهمیدم که دیگر امکان زنده بیرون رفتنم از کویری که محاصره ام کرده وجود ندارد، وقتی در بخش آگاه و نا آگاه مغزم رسوب کرد که مرگ حتمی است، مرگِ نزدیک نه آن مرگی که وقتی بچه ایم خیلی دور و وقتی پیر می شویم خیلی کهنه و غیر واقعی است، مرگی که همراهت قدم بزند، نه یک قدم پس یا پیش، درست در کنارت و نه ساکت، بلکه هم کلامت... وقتی این واقعیت را قبول کردی و فهمیدی نه گریزی هست نه گزیری و چه تلاش کنی و چه نه به هر حال خواهی مرد، کم کم ترس هم مثل نگرانی می رود. می مانی و جهان اطرافت که ناگهان تمام معنی اش را از دست داده و حتی دیگر مرگِ شانه به شانه ات هم نه به پیش می راندت نه به پس می کشد تو را و نه حتی سعی به راه بردن یا نهگداشتنت می کند. با خودت فکر می کنی حالا که به هر حال می میرم چه فرقی دارد که این عقرب نیشم بزند یا نه...
...تمام اطرافم کویری بود یکدست، فرق کویر و بیابان را می دانید؟ اگر نمی دانید مهم نیست! ...به عقب که می رفتی بعد از مسیر کوتاهی رد ماشین محو و نا پدید می شد. ...افرادی که در کویر ویلان می شوند چند اشتباهِ عام دارند که در نهایت به مرگشان ختم می شود، اولین اشتباه البته وارد شدن به کویری است که... به ویژه تنها و مخصوصاً اگر از قبل کسی را از برنامه و مسیر سفرت و البته زمان ورود و خروج (آغاز و پایان) با خبر نکرده باشی... اما، اول اینکه از ماشین، کاروان یا هی چیز دیگر خارج می شوند آن هم در آفتاب، بعد اینکه عرق می کنند، گرما آزارشان می دهد شروع به کم کردن لباس هایشان می کنند، و پوست برهنه شان آسیب پذیر و مقابل تابش مسقیم خورشید رها می شود، آفتاب بیشتر، تعریق بیشتر و سوختگی بیشتر و تشنگی، این یعنی بازهم بیشتر از دست دادن املاح و مواد حیاتی بدن و مصرف بیشتر دخیزه ی معمولاً ناچیز آب و... بعد هم کم کردن وسایل، حتی رها کردن قمقه ی خالی هم مرگبار می تواند باشد، بعد خوابیدن زیر آفتاب، حتی وقتی در سایه ای دراز می کشی کمی بعد که خورشید گشت آفتاب اینبار روی جسم خوابیده ات می افتاد و قبل از اینکه بیدار شوی مدتی شاید زیاد در معرض آفتاب هستی.
اگر در بیابان باشی البته خطر هایی مثل حیوانات هم بیشتر هستند، مار و عقرب و... مثلاً!
چون اشتباه های پیش از حرکت را انجام داده بودم، حساب کردم نشستن داخل اتاق آهنی ماشین ممکن است تا ابد طول بکشد. یک چرخ دستی با لوازم ماشین که باز می شد درست کردم، بنزین باقی مانده در باک را در یک پیت خالی کرد – برای اینکار شلنگ بنزین را بریدم- و با پیت بنزین یدک در چرخ گذاشتم، باطری و چراغ های جلو را هم باز کردم و برای روشنایی – اگر می توانست مدتی راهم را روشن کند تا بعد سراغ سوزاندن بنزین ها بروم- روی چرخ بستم و آب رادیاتور را هم در یک پیت دیگر خالی کردم، فکر کردم با اینکه قابل خوردن نیست اما به هر حال می تواند پارچه ای را مرطوب کند، ولو بو بدهد بهتر از حرام کردن آب آشامیدنی ام است، بعد صبر کردم تا تاریک شود.
فکر می کردم می توانم با جی پی اس و نقشه راهم را پیدا کنم، البته قطب نما هم بود و مثل همه ی داستان ها ستاره ی قطبی و غیره ولی در یک کویر مسطح بدون یک تپه برای خوش کنک، اینکه چهار جهت اصلی را بدانی مهم نیست، چون نمی توانی بفهمی کجا هستی در این صفحه ی صاف و بی علامت!
اولین شب سرد و البته موفق آمیز بود، آفتاب که زد، چرخ را خالی کردم و با اثاثی که همراهم بود خزیدم زیر چرخ که رویش را با پارچه پوشانده بودم تا بلکه مانند چادری مرا حفظ کند، رویش هم گاهی از آب رادیاتور می ریختم که مرطوب هم باشد و حتی شاید کمی هم خنک. شب دوم اما جی پی اس از کار افتاد، اول فکر کردم از باطری اش بود ولی بعد  -که البته دیگر دیر فایده ای نداشت- فهمیدم که به خاطر جنگ بوده که نیروی هوایی امریکا تمام سیستم جی پی اس را بجز برای ارتش آمریکا غیر فعال کرده بود.
وقتی هدفی مقابل چشم خود نداشته باشی مثلاً در کویر بسته به اینکه چپ پا یا راست پا باشی به سمت پای ضعیف تر مسیرت منحرف می شود و بدون اینکه بفهمی شروع می کنی در یک دایره ی بزرگ راه رفتن، خورشید و ماه چون حرکت می کنند چندان مناسب نمی توانند باشند ولی ستاره ی قطبی چون سرعت حرکتش در آسمان آنقدر کم است که طی نسل ها تقریباً بی حرکت به حساب بیاید مبنای خوبی است. ایراد قضیه فقط این است که نمی توان به نگاه دائم به بالا سر راه رفت، پس مقابلت را نگاه می کنی، غافل می شوی و بعد از مثلاً 500 متر (اگر خوش شانس باشی) متوجه می شوی و باز مسیرت را به سمت ستاره –یا هرجهتی به مبنای ستاره- می گردانی، حال از خط اولیه مسیرت منحرف شدی و باز داری به سمت شمال –غرب، شرق یا جنوب- حرکت می کنی اما نه سمت آن نقطه ای که می خواستی و نه در مسیر مورد نظرت که در بهترین حالت در مسیری به موازات راه قبلی راه می افتی، اگر این اتفاق باز هم بیافتد که احتمالش زیاد هم هست، با اینکه از ستاره برای جهت یابی کمک می گیری گم می شوی، قطب نما هم همینطور. راه مقابله البته همراه بودن یک چپ پا با یک راست پا است (می گویند!).
شب دوم، دوباره وسایل را بار کردم، از غذایی که برای چند روز سفرم با ماشین داشتم جیره ای خوردم و مشعل های بنزینی که برای بعد از تمام شدن باطری بود را روشن کردم، روی نقشه چیز هایی دیده می شد ولی از روی زمین همه چیز کاملاً یکسان بود. راه افتادم. سعی می کردم با ستاره ها جهتم را درست نگهدارم. روز شد، شب شد.
و روز چهارم بود که مرگم را دیدم، کمی دورتر در آفتاب ایستاده بود، نمی دانم چرا ولی اصلاً به فکرم نرسید کسی که می بینم ممکن است انسانی باشد که بتواند کمک کند. می دانستم ولی هنوز باور نمی کردم که مرگم باشد. با اینحال وقتی دعوتش کردم به چرخ/چادرم آمد، خودش را معرفی کرد و بدون تعجبی که انتظار داشتم باورم شد. در عین حال مطمئن شدم که عقلم را از دست داده ام ولی باز فکر کردم توهم یا چیزی مثل «اسکیزو» –اگر باشد- برای تنهایی زیاد هم بد نیست!
نگفت چقدر به مرگم مانده، شاید فکرم را خوانده بود، چون می خواستم اگر روزی را می گفت همان لحظه یکی از تیغه های چاقوی سوییس آرمی یی که این چند روز از وقتی راه افتاده بودم، پراستفاده ترین ابزارم بود را به قلبم فرو کنم و مثلاً چه چیزی را ثابت کنم؟! شاید آخرین شوخی و لجبازیِ یک آدم بدقلق! پرسید می خواهم ادامه بدهم؟ می خواستم، گفت پس از فردا با هم حرکت می کنیم. می خواستم بپرسم فکر می کند موفق می شوم که از این کویر زنده بیرون بروم که فکر کردم، احمقانه است، که اگر اینطور بود چرا باید به سراغم می آمد؟
هفت روز و هشت شب مرگم همراهم بود و من کاملاً بی تفاوت شده بودم، حتی نخواستم که بدانم که می تواند راهم را نشان بدهد یا نه، گفتم که وقتی مرگ درست شانه به شانه ات باشد...
شاید هم واقعاً تحمل روانی ام تمام شده بود، و توهم می دیدم، شاید در طول مسیر جایی بی هوش افتاده بودم و تمام این ها رویا های محتضرم بود. به هر حال چهارمین شب عقربی که گفتم نیشم زد... می دانید چطور، نشستم که استراحت کنم، عقرب را کنارم دیدم با انبرهای کوچکش که هرچه کوچکتر باشند مرگ بار تر هستند و هرچه بزرگتر برعکس! با خودم فکر کردم.... به هر حال ذخیره آبم تمام شده بود و غذا هم... و در کویر گم شده بودم، هر چند عقربی که نیشم زد خودِ حضورش علامت خوبی بود اگر...
به هر حال شرط های بعد از آن اگر هرچه بود در چنته ام نداشتم، نه قطره آبی نه تکه نانی... گذاشتم آزادانه تصمیم بگیرد که نیشم بزند یا نه، مرگم هم اعتراضی نکرد. دیگر هیچ دلیلی نبود، نه برای مردن نه برای زنده ماندن، نه برای دور کردن عقرب نه برای فرو کردن یکی از تیغه های چاقوی سوییس آرمی در قلبم... گذاشتم به اختیار فرزند طبیعت و او تصمیم گرفت به مرگِ من.
اینطور شد که من مردم وقتی که دیگر نمی ترسیدم.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤
تگ ها : مرگ ، خستگی ، ترس ، داستان