پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

داستانک - برش

     به ساعتش نگاه کرد؛ فقط سه دقیقه گذشته بود و هنوز زود بود، با این حال او آماده بود. باز هم زود تر از آنچه لازم بود آماده شده بود و حالا باید می نشست تا زمان بگذرد، تا وقتش بشود.

     فکر کرد راه بیافتد، فقط برای یک آن، اما دانستن اینکه اگر حالا برود زود می رسد و باید آنجا معطل بشود منصرفش کرد. باز به ساعت نگاه کرد، هنوز فقط سه دقیقه گذشته بود، ثانیه شمار را دنبال کرد؛ 56، 57، 58، 59 و حالا چهار دقیقه... اینطور بهتر/راحت تر بود. نشست روی مبل و تلویزیون را روشن کرد. تند تند کانال ها را عوض کرد، در یکی از کانال ها داشتند چیز ها را می شکستند و بعد با سرعت کم و کمتر نشان می دادند...  همان را تماشا کرد.

     باز به ساعت نگاه کرد، تلویزون را خاموش کرد و بلند شد، برق رابط تلویزیون را قطع کرد و از در بیرون رفت.

     ماشین آن طرف خیابان بود، رفت و سوار شد، صندلی را داد جلو آنطور که دوست داشت، نزدیک فرمان آنقدر که زانو هایش بیشتر از کمی جمع بشوند. دنده را خلاص کرد و تکان داد، کلاچ را فشار داد و استارت زد، یک لحظه در آینه نگاه کرد و از پارک خارج شد...

بامن حرف نزنبامن حرف نزن

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩


جا مانده از پیش

نمی دونم چرا، اما دلم می خواد دعوا کنم، منظورم کتک کاریه، دلم می خواد یکی از این تک و توک ماشین هایی که توی مسیر هستن بزنه روی ترمز و راننده اش پیاده بشه و منم قفل فرمون رو بردارم و تا می خوریم هم دیگه رو بزنیم. خیلی خیلی بدویه ولی...
چهار راه باید بپیچم، توی آینه یه موتوری رو می بینم پشت و سمت راستم، راهنما می زنم و یواش می کنم تا رد بشه تا برم راست، اونم یواش می کنه، گاز می دم تا فاصله ام باهاش بیشتر بشه و برم راست که بپیچم، انگار اونم سرعتش رو زیاد می کنه، چون حالا نزدیک تره به من، فرمون رو می چرخونم به چپ و ترمز رو فشار می دم، از کنارم رد می شه در همین حال هم بر می گرده و نگاهم می کنه. شیشه ها پایینن، بلند اما نه عصبانی می گم واقعاً می خوای بری زیرِ ماشین؟! بازم فقط نگاهم می کنه، حالا چرخ عقب موتور نزدیک گلگیر جلو ماشینه و موتور سوار تقریباً برگشته و به جای روبرو داره منو نگاه می کنه...
چراغ قرمز رو رد می کنه و من می پیچم به راست. صف پمپ بنزین رو اونور خیابون می بینم، عقربه بنزین رو نگاه می کنم، الاناست که شروع کنه به اخطار گفتن. می رم تا صف تموم می شه و دور می زنم و ته صف می ایستم؛ کنار سطل های «طرح مکانیزه ی جمع آوری زباله»، در واقع کمی عقب تر. یک پسر شاید 15-20 ساله با یه گونی روی دوشش داره توی سطل رو با تمانینه می گرده، یه جعبه در میاره، و از توش یه همبرگر (حالا یا چیز برگر یا هر برگر دیگه ای) نیم خورده- در واقع انگار نهایتاً یه گاز کوچیک، در میاره، فکر می کنم باید مال بوفِ همین دور و بر باشه- در میاره و در حالی که داره بهش گاز می زنه راه می افته به سمت شمال خیابون.
یه بنز پلیس میاد و آروم از کنارِ ما رد می شه و یک سری که پمپ ها خالی می شن من تا ورودی جایگاه جلو می رم، بعد ماشین جلویی عقب جلو می کنه و می ره توی ردیف آخر که بجز ماشین های در حال بنزین زدن ماشینی نداره می ایسته و منم می تونم برم پشتش....
کارت رو می زنم توی پمپ، مسئول پمپ داره برای ماشین جلویی که آزرا ست بنزین می زنه، نمی دونم چطور باقی مانده بنزین منو می بینه، می گه می فروشی؟ نگاهش می کنم تا ببینم با من بوده؟ می گه می خوای چیکار هزار لیتر بنزین؟ سهمیه تابستونم که تا چند روز دیگه می دن... می گم تو از کجا دیدی من چقدر بنزین دارم؟! جواب می ده کارمونه... به عدد های لیتر و ریال با اون صفر های ثابتش نگاه می کنم تا قطع می شه. می گم دکتر بیا اینو کلکوله کن... عددو می خونه و بهم می گه، منم پولو می دم بهش، می خواد بقیه بده می گم نمی خوام. می شینم توی ماشین، بوی بنزین با باد خنک می خوره بهم، می ره باک آزرا هم پر شده انگار، فکر می کنم چطوری تونست بیشتر از من بنزین بزنه.
راه که می افته منم حرکت می کنم، از کنار پمپ بنزینی که رد می شم، بهش سلام پیشاهنگی می دم (با دست چپ البت) و می گم دکترجان با اجازه! جواب می ده قربانت مهندس. فکر می کنم حالا اگه اونم واقعاً دکتر بود چی؟
بی خود هوس کردم تا صبح چرخ بزنم توی خیابون... می گم تا تجریش می رم و توی راه فکر می کنم به مقصد بعدی...

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳


شبه خاطرات

می شینم روی صندلی و جریان هوای خنک روی صورتم حرکت می کنه، مسیرش رو عوض می کنم... در رو می بندم و آروم راه می افتم، از آینه پشت سرم رو نگاه می کنم، می بینمشون که از نور خارج می شن و سایه ها رو می بینم که به سمت ماشین دیگه می رن، از دیدم خارج می شن، حواسم رو جمع روبرو می کنم و پام رو روی پدال فشار می دم فضا چیزی شبیه nfs (need for speed) به نظرم میاد با ماشین خیلی خیلی خیلی ارزون تر، خیابون وطنی و... و اگر هم تصادف کنم مثل ماشین های نید فور اسپید نمی تونم ادامه بدم و مرحله ی بعدی خود به خود سالم بشه...

موتور یه صدای فیس مانند ِ قشنگی داره وقتی گاز می خوره، دوستش دارم... باید بپیچم، هوس می کنم و می زنم روی ترمز، لاستیک ها دود می کنن و انگار ماشین کمی کج می شه... دود لاستیک ها رو توی آینه نگاه می کنم که انگار نمی خواد پخش بشه...

می افتم توی ترافیک شهر، نور چراغ های ماشین های عقبی که می افته توی آینه چشمم رو می زنه و نور چراغ های ماشین های روبروهم... بی هیچ مقدمه ای خوابم می گیره...

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦
تگ ها : داستان ، شبه ، ماشین