صدایی، کسی، چیزی
با صدای کسی در گوشم بیدار می شوم و چند لحظه بعد آهنگ صدایش از ذهنم پاک می شود و کمی بعد آنچه گفته. فقط می دانم با صدای کسی در گوشم بیدار شده ام.
باز فکر می کنم به اینکه باید ژورنال خواب هایم را پیدا کنم و باز شروع کنم به نوشتنشان... می دانم که باز هم بدون ژورنال خواهم خوابید... احساس می کنم انگار بین من و تشک آتش ریخته باشند... یا شاید بجای تخت روی تنور خوابیده باشم، می قلتم به قسمت خنک رختخواب و و بلافاصله جریان سرما را حس می کنم و فکر می کنم به اینکه اگر سرما نبودِ گرما است چطور می تواند جریان داشته باشد و اینکه چقدر جالب است که برای چیزی که نیست اسم داریم و... باز خوابم می برد...
با صدای زنگ ممتد تلفن از خواب می پرم، انگار وقتی که به برق بزنند دو شاخه تلفن را... بلند می شوم و تلفن را امتحان می کنم، قطع است... ساعت را نگاه می کنم، نزدیک ظهر است، فکر می کنم که چندان فرقی هم نخواهد داشت، باز به تخت می خزم ولی طلسم برداشته شده و حالا فقط خواب آلود ام.
با موبایل شماره خانه را می گیرم آزاد می زند. به صفحه ی تلفن نگاه می کنم، خط ایرادی ندارد. فکر می کنم آیا کسی چیزی در باره ی خرابی تلفن گفته بود، یادم نیست.