پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

ساندر بولام 13 - پیش تاریخ

تا مدت ها داستان هایی میان قبایل بدوی بود از شهری که مردمانش شبی خوابیدند و بیدار نشدند، از جادوگری که حاکم شهر بود و سربازانش می توانستند از فاصله های خیلی دور هرچیزی را نابود کنند، سربازانی که نه شمشیر داشتند و نه نیزه و بجای آن عصای آتش و صاعقه داشتند و هر قومی که به سرزمین آنها حمله می کرد شکست می خورد و سرزمینش تسخیر جادوگر می شد که جادویش را به آنها که خاص بودند می آموخت و شهری از مرمر درخشان ساخته بود... و این داستان ها هم مانند بسیاری داستان های دیگر قبل از خط فراموش شد، مانند بسیاری داستان ها که بعد از خط با سوختن کتاب ها و مرگ خط ها مردند.
هنوز هم خرابه های شهر هست. جایی در یک فلات قاره، زیر آب می توان کف اقیانوس را دید که که انگار شهری بزرگ را در زیر سطح خود دفن کرده، شهری که یک شب تمام مردمش مسموم و کشته شدند، عملی نشدن رویای زئولیم آنقدر اهمیت داشت که گروهی فرستاده شوند تا تمام مردم شهر و سرزمین را در یک شب با گاز سیانور مسموم کنند و حتی برای اینکار در نهایت خودشان هم کشته شوند.
تا مدتی آنقدر شدت آلودگی زیاد بود که اگر کسی به یکی شهر وارد می شد زنده نمی ماند یا برای همیشه آسیب می دید و این شد بن داستانی از جنگ دو جادوگر و طلسم شهرِ مرمرین که دروازه ای بزرگ و وحشت آور داشت که جادوگر آن را برای شهر ساخته بود و آتش بر آن اثر نمی کرد.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳


ساندر بولام 12 - تصمیم

ساندر در تختش غلت می زد، تا صبح درگیر فکر به این موضوع بود که اگر واقعاً حق با زئولیم باشد چه؟ اگر او بتواند با نجات و ایجاد تمدن و دانش در این زمان برای این نسل و نسل های بعدی بشر آسایش و رفاه و فرهنگِ پیشرفته بیاورد چه؟ زئولیم فکر ساندر پیش از فرستاده شدن را هم تائید و هم رد کرده بود که اگر زئولیم باعث تناقض در زمان شود خود به خود امکان رفتنش به گذشته را از میان می برد. زئولیم گفته بود شاید حتی زمان بتواند به گونه ای تغییرات یا حتی زخم های وارد شده به خودش را به مرور در طول «زمان» ترمیم کند. و روی این کلمه ی زمان به نوعی تاکید کرده بود. ساندر در باره ی چرخه ای شدن این کار پرسیده بود و زئولیم گفته بود احتمال آن ناچیز است، او اول باید بعد از تولد به مدرسه برود، دانشگاه، معرفی به اولین شغلش و بعد انتقال به یک مرکز تحقیقاتی و بعد انتخاب برای پروژه و بعد انتخاب به عنوان سر دانشمند و تازه اگر همه ی شرایط یکسان باشد هیچ دلیلی وجود ندارد که این خطر را قبول کند.
هنگام صرف صبحانه برای زئولیم پیام فرستاد که پیشنهادش را قبول می کند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳


ساندر بولام 11 - ساندر

برای ساندر دستورات مشخص بود، جلوگیری از فعالیت زئولیم پلندی به هر قیمتی و با کمترین تاثیرات زمانی، و بهترین روش هم همان بود که ابتدا در نظر داشت، پیش بینی دانشمندان این بود که اگر موفق می شد زئولیم را بدون دیده شدن –از جایی مانند پنجره ی اتاقش در مهمانپذیر- بکشد، از زئولیم و قلمرو و دانشمندانش، افسانه ای محو و پر تحریف از شاهی می ماند جادوشناس و دستیارانش که شهری درخشان را ساخته بودند و... ساندر فکر کرد به نفس پیش بینی گذشته!
در راه بازگشت زئولیم برای او گفته بود این اولین چرخه ی بازگشت او است، اگر به هر نحو جلوی او را بگیرد، یک چرخه ایجاد می شود با این تفاوت که بار دوم و بعد از آن شاید داستان نابودی این تمدن که هنوز زیاده نوپا بود را دانشمندان بتوانند از میان افسانه های فراموش شده و از دل افسانه های دیگری بیابند و باز پیشنهاد همکاری را تکرار کرده بود.
و یک درخواست دیگر هم داشت گفته بود «چه پیش نهاد اول را قبول کنی یا نه، خواهش می کنم این را رد نکن» و از او خواسته بود اگر پیش از آمدن به گذشته یا آنطور که زئولیم با لبخندی از رضایت و خوشی حالی گفته بود «حال» تغییری با قبل از سفر او درک شده بود را برایش بگوید، هرچند نا ممکن باشد چرا که او داشت مسیری از جایی نزدیک شروعش تغییر می داد. با این حال می خواست بداند حالا که تغییر عملی ایجاد نکرده آیا در آن سو کسی تغییر جزئی را درک کرده؟ مثلاً تناقضی در روایت های داستانی ایجاد شده؟ تشخیصش غیر ممکن بود... خیلی از افسانه ها خود به خود روایت های متفاوتی دارند. و با وجود خواست قلبی ساندر برای این کار نتوانست جوابی بدهد که وجود تغییر را تائید یا تکذیب کند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩


ساندر بولام 10 - پادشاه

نام شاه، زِئوُلیم پَلَندی بود. او سر دانشمند پروژه ی زمان بود و ساندر بولام سرپرست بخش حافظتِ این پروژه ی فوق سری که تقریباً هیچ کس اطلاعی از واقعی یا شایعه بودن آن نداشت. حتی وزرائی هم که در طی 15 سال این پروژه به این مقام رسیده بودند وقتی از این پروژه با خبر می شدند که درباره ی آن سوال می کردند. کسی درباره ی پروژه ی زمان و از آن مهم تر موضوعش صحبت نمی کرد. حتی در برابر سوال پارلمان از رئیس جمهور درباره بودجه ی هنگفت موسسه ی حاصل همکاری یکی از مراکز تحقیقاتی وزارت خانه ی علوم و سازمان های اطلاعاتیِ سطوح بالا، در 10 سال پیش هم عملاً هیچ اطلاعی داده نشد و به جای آن یک سری پرونده ی پوششی برای توجیه به پارلمان ارائه شد.
زئولیم آن زمان که مسئول پروژه بود، بدون استراحت و تردید تمام زمانی که به عنوان یک موجود فانی در اختیار داشت را صرف پروژه می کرد و اصرار داشت به اینکه دستگاه هایشان خیلی بیشتر از آنچه در آغاز پروژه، زمانی که او هنوز سر دانشمند پروژه نبود، دیگران تصمیم گرفته بودند که صرفاً وسایلی برای «بررسی و نظارت و برای درک چرایی رویداد های گذشته و فعلی و چگونگی رویداد های آتی و شناخت، ریشه یابی و برای رویداد های آتی پیشگیری آنچه کشور را تهدید می کند و یا خواهد کرد» بود، باشد.
البته هیچ وقت در طول این سال ها تصمیم قاطعش را برای تغییر دادن اساسی روند تاریخ بروز نداده بود، با اینکه چیزی در باره ی خواسته ی قلبی اش نگفته بود اما همیشه اصرار او برای اینکه پروژه را از ابتدا روی ساخت دستگاهی پیش ببرند که بتواند انسان و ابزار آلات لازمه ی او را به در زمان انتقال بدهد، کمی تردید ایجاد کرده بود ولی کسی فکر نمی کرد که برنامه ی او اینقدر گسترده باشد. او در توجیه برنامه ها و طراحی های بلند پروازانه اش می گفت، اگر بتوانند چیزی بیشتر از یک دستگاه نظارتی بسازند، این اسباب نه تنها خواسته نظارتی شان را می تواند برطرف کند بلکه می تواند در پروژه های دیگر مانند تِله پورت و دیگر چیز ها هم کاربرد اساسی داشته باشد. این یعنی باز شدن درهای فواصل خیلی خیلی دور، یا حتی امکان سفر های دور فضایی بدون با وسایل ساخته شده ی امروزی هم با موفقیت این طرح عملی می شد...
حالا زئولیم در گذشته ای خیلی خیلی دور شاهی بود، که با تمام توان سعی می کرد که از یکی از اولین عقب گرد های دانش و فرهنگ بشری جلوگیری کند و اضافه به آن آنقدر دانش و تمدن و فرهنگ بشر را بالا برده و گسترش دهد که با نابود شدن یک یا چند شهر تمدن هزاره ای عقبگرد نکند و بعد هم برای چند هزاره در حال درجا زدن نباشد.
این کار را هم از دژ مرکزی شروع کرده بود.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳


ساندر بولام 9 - دانشگاه

ساندر و شاه وارد زیر زمین ساختمان هنوز در حال کامل شدن دانشکده ی علوم شدند. شاه با اشاره به زیر زمین گفت آنقدر همه ی کارهایشان را مخفیانه انجام داده اند که حتی حالا و اینجا هم برای هر کار علمی اش نا خود آگاه به زیرِ زمین کشیده می شود و گفت بعد باید بروند کتابخانه را ببینند، کتاب هایی که از تمام جهان، هر جا که قرار بود کتابخانه ای بسوزد جمع می کرد و بیشتر دانشمندانش هم مغضوبین بودند. به گفته ی شاه این کتاب ها سوخته اند و آن مردم مرده! و او همه را جمع کرده بود.
کارگاه ساخت سیم را به ساندر نشان می داد، گفت کتاب ها را ترجمه می کنند و دانش دانشمندان را با آنچه او از علم می داند هماهنگ و «امروزی». ساندر گفت نباید این کار را بکند، دخالت در تاریخ...
شاه گفت که آنها این فرصت را پیدا کرده اند که بین تاریخی که می شناختند و رفاهِ بشریت یکی را انتخاب کنند و گفت «فکرش را بکن ساندر، نزدیک 2 میلیون سال پیش کسی یک طبر فلزی ساخته، و بعد تمام این ها فراموش شده تا چند هزار سال پیش، به خاطر اینکه هر بار تمدنی پا گرفت یک نفر، یا یک قومِ، وحشی تمامش را سوزاند و هر بار که نابغه ای رشد کرد یک مشت کند ذهن کشتندش» و به ساندر گفت که او میوه ی تمدن ها را از نابودی نجات می دهد و نوابغ را – و امیدوار است بعد از آن، هر کس که علاقه داشته باشد را- با علم روز آشنا می کند تا نسل های بعدی – قبلی بشر- را از فلاکت و عقب ماندگی نجات دهد، «ساندر یادت هست که چقدر از این بی عدالتیِ کم بودن پیشرفت علم ناراحت بودم» حالا فرصت داشت که جبران کند.
ساندر به یاد شاه آورد که او همه چیز را نمی داند و او جواب داد که همین که بتواند اصول اولیه فیزیک و ریاضی و پزشکی و شیمی و بهداشت را به آنها که استعداد دارند بیاموزد عالی است، اگر سطح علمی دانشمندانی که همین حالا اینجا هستند را به نیمه ی قرن بیستم برساند عالی است. باز ساندر از روند تاریخ گفت.
«ببین ساندر، تاریخی که به ما رسیده بود کثافت محض است، پر از دیکتاتور، بیماری، خرافات و بی عدالتی. تو شاید تاریخی را که با وبا و آدم سوزی علامت گذاری شود دوست داشته باشی اما من نه، هر کاری برای بهبود وضع انسان ها می کنم.» می دانست که ساندر کاری را که برای انجامش آمده را انجام می دهد. برای همین به ساندر گفت که حتی اگر بتواند او را بکشد هم امیدوار است کسانی را که در این مدت شاید کم، پرورانده آرزو هایش را عملی کنند.
بازدید روزانه ی شاه که اینبار به خاطر مهمانش کمی بیشتر طول کشیده بود تمام شده و برای بازگشت سوار کالسکه شده بودند. شاه به ساندر گفت که دانسته های او، به ویژه درباره ی علوم نظامی بسیار، حیاتی هستند و او اصلاً مایل نیست که قلمرو اش که آن را به عنوان بیمه ی آینده ی بهتر برای بشریت می دانست طعمه ی اقوام همسایه شود «یک افسوس دیگر برای تمدنِ درخشانی که با حمله قبایل وحشی و بدوی نابود و خاک شد و جز چند خرابه از شکوهش نماند» و از ساندر خواست که مسئولیت ریاست دانشکده ی نظامی که ساختمانش تازه تمام شده بود را قبول کند و در مرحله ی اول تعدادی مدرس تربیت کند. و به او یاد آوری کرد که چون برای کشتن او آمده و به ویژه با ورود طوفانی اش به شهر، اگر قبول نکند احساس حماقت خواهد کرد اگر بگذارد آزاد بگردد.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦


ساندر بولام 8 - کمین

ساندر سلاحش را آماده کرده و پشت پنجره کمین کرده بود، کمین گاهش حتی رویایی بود. جنب و جوش مقابل دروازه کاخ نشانه ی آمادگی برای خروج شاه بود، ساندر اسلحه اش را دوباره خیلی تند نگاه کرد و آماده شد و نشانه گرفت. صدای پر شدن شارژ باطری ها را که روی 100 درصد گذاشته بود شنید.
کسی به در زد، ساندر در ابتدا جوابی نداد. گوش هایش را تیز کرد، صدای خدمتکار را شنید که به شخص دیگری می گفت اطمینان دارد که نجیب زاده در اتاقش است و ممکن است خسته از سفر به خواب رفته باشد. ساندر فکر کرد دلیل خوبی است و اگر خوش شانس باشد و لو نرفته باشد مراجعه کننده را تا بعد از انجام کاری که برای آن اینقدر خطر کرده بود و حالا اینجا بود، از او دور می کند.
اما شنید که آن شخص دیگر باز در زد و گفت که دستور دارد او، ساندر بولام، را به ملاقات شاه ببرد تا او را به دانشگاه علوم همراهی کند و اینکه شاه منتظر او می ماند تا با هم حرکت کنند. ساندر اسلحه را در لباسش پنهان کرد و در را باز کرد. حالا دیگر فایده ای نداشت، شاید در کنار شاه برای قتلش شانس بیشتری داشت.
همراه گارد ویژه ی خانواده ی سلطنتی وارد کاخ شد، «شاهِ پیروز، شاهِ علم دوست، شاهِ ملت» وارد شد. برای ساندر آغوش باز کرد. ساندر هم او را در آغوش کشید و گفت عجب عنوانی درست کرده و شاه جواب داد که از آهنگش لذت می برد، «مثل همه ی دیکتاتور ها» و از او خواست که سلاح هایش را به او بدهد و ساندر هم همه را تحویل داد.
بعدتر شاه به ساندر گفت از بلایی که سر نگهبان ها آورده مطمئن شده که او برای کشتنش فرستاده اند و پرسید «عکست را دوست داشتی؟» و بدون اینکه منتظر جواب شود ادامه داد: «لازم بود یک موجود ترسناک باشی تا مردم از همدیگر نترسند... نباید آنطور خون راه می انداختی» و به ساندر که معترض بود گفت که در حال تصفیه ی نگهبان ها است و همین روز ها نوبت آنها می شده.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦


ساندر بولام 7 - مهمانسرای شاهی

مهمانپذیر حتی از دژِ مرکزی هم نو تر بود. ساخته شده برای مهمان های انگشت شمارِ لایقِ اقامت در کنار کاخ سلطنتی و رفت و آمد به آن هرچند نه چندان مفتخر به دیدار با خانواده ی سلطنتی. از بابت پیدا کردن محل اقامت ساندر خودش را خوش شانس به حساب می آورد. چند سکه ی طلا از کیسه ای که در جیب لباسِ نویِ داخل کیسه ی پنهان کرده بود، روی پیشخوان مهمان خانه گذاشت و گفت اتاقی لایق و با پنجره ای به خیابان می خواهد. که به دست آورد. چیزی شبیه یک سوئیتِ تاریخی اما نو!
وقتی در مقابل چند سکه ی طلا که به صندوق دار برای خرد کردن داده بود پول کاغذی تحویل گرفت فهمید که فرصت چندان زیادی ندارد. از قبل می دانست که شاه هر روز برای رفتن به کتابخانه و دانشگاه کاخ از کاخ خارج می شود، طول خیابان را در کالسکه ی روبازش از کاخ تا میدان و از میدان تا دانشگاه و از آنجا تا دانشکده ی علوم که در عمل هنوز در حال ساخت بود، طی می کند. ساندر فکر می کرد که بهترین فرصتش این است که در مهمانسرا، پشت پنجره ی اتاقش بماند تا شاه از مقابلش عبور کند و همانجا به شلیک از فاصله ای که زیاد هم نبود می توانست شاه را بکشد.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩


ساندر بولام 6 - خیابانِ مرمری

ساندر در حالی که داشت پیاده به سمت علامت مهمانسرا می رفت، توجه اش از پیاده رو و میان ردیف درخت های چنار که دو طرفِ خیابان - که به ردیف درون نهرِ مصنوعی به پهنای بیشتر از یک متر که کفش بجز در اطراف هر درخت با قلوه سنگ پوشیده شده بود و البته احتمالاً نوعی سمنت، که آهک نمی توانست باشد چون درخت ها زنده بودند، کاشته شده و مسیر پیاده ها را از سواره ها جدا می کردند – به کف پوش مرمری سفید یک دست خیابان بود، هم پیاده رو ها و هم مسیر سواره که اصولاً برای کالسکه و اسب و مانند اینها بود از صیقل و سفیدی می درخشید. ساندر فکر کرد باید وقتی که نور خورشید در مسیر خیابان باشد این راه کور کننده باشد و تعجب می کرد از اینکه چطور می توانند روی این سرسره ی سلطنتی حرکت کنند، یا اگر حرکت می کنند چطور می ایستند!
یاد گرانیت های سرخ کف خیابانِ خانه اش افتاد که هر چند متر برای تزئین در پیاده رو گذاشته بودند و چند روز بعد به خاطر اینکه سطح سُرِ آنها مردم را به زمین می انداخت، سطح صیقلی آنها را سابیده و زبر و کدر کرده بودند، آن سنگ ها 20 سانتی متر در بیست سانتی متر و به فاصله از هم در میان سنگ های عادی کف پوش پیاده رو کار گذاشته بودند و آن طور مایه ی دردسر شده بود، با اینکه زیبا هم بودند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠


ساندر بولام 5 - دژ مرکزی

دژ مرکزی در واقع قلعه ی کوچکتری در قلعه ی بزرگتر شهر، که ساندر در دروازه اش گرفتار شده بود، بود. از دستفروش ها اینجا خبری نبود و در نگاه اجمالیِ ساندر حالتی میان آریستوکرات و بورژوا داشت. اینجا وضعیت لباس او بیشتر به چشم می آمد، شاید در میان عامه ی رعایای شهر لباسِ نجبا، لباسِ نجبا بود، ولی اینجا ساندر در لباسی که پوشیده بود نگاهِ دیگران را احساس می کرد.
ساندر دوباره به بیرون دژ مرکزی رفت و در یکی از کوچه های تنگ و احتمالاً بن بست که در دژِ مرکزی انگار اصلاً نبودند، جایی دور از چشم پیدا کرد – که کار سختی هم نبود – و لباس دوم را پوشید، و وقتی داشت لباس مندرس را در کیسه می گذاشت چشمش به اسلحه ای که نگهبان کمی نگاهش کرده بود کنارش گذاشته بود افتاد، آنرا برداشت، شارژش را نگاه کرد که کامل پر بود. آن را در ریز لباسش پنهان کرد.
اسلحه گلوله های ژلاتینی حاوی نیتروژن مایع پرتاب می کرد که بعد  از مدتِ کوتاهی چندان اثری از خودشان به جا نمی گذاشتند. ساندر اصرار داشت که یک سلاح گرم واقعی، که گلوله شلیک کند هم همراه داشته باشد ولی به خاطر باقی ماندن اثر و حتی خود گلوله مخالفت کرده بودند.
ساندر حالا در لباس نویی که پوشیده بود به دژ مرکزی بازگشت. کمی که در خیابان وسیع و تمیز سنگی مسطح که از مقابل دروازه شروع می شد و در تضاد با راه نسبتاً کثیف و پراز چاله و که به دروازه می رسید بود، جلو رفت به میدانی که از بیرون دروازه هم فواره هایش دیده می شد رسید، در سمت غرب آن میدان کاخ حکومتی که با دیوار های مرمر سفیدش دیده می شد، خیابانی مانند قبلی اما چشمگیرتر در تزئینات شهری اش از میدان به کاخ منتهی می شد و مهمان سرای سلطنتی در این خیابان بود، احتیاجی به سوال کردن نبود، ساندر خیلی ساده توانست تابلوی آن را در بالای درِ بزرگ و حتی زیبای مهمان سرا بر خیابانِ کاخ ببیند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱


ساندر بولام 4 - شهر

ساندر احساس گرسنگی می کرد، هنوز صبح یا دست کم پیش از ظهر بود. باز به میان جمعیت برگشت. به هر حال باید جایی را برای شب پیدا می کرد و چه بهتر که اینکار را حالا انجام می داد و در نتیجه می توانست همانجا چیزی هم برای خوردن پیدا کند. این مدت کوتاه توقعش را کم کرده بود، هرچند که پیشتر هم چندان متوقع نبود. ترجیح داد اول از جسد نگهبان تا آنجا که می تواند دور شود و بعد به جستجوی خوابگاه و غذا خوری بپردازد...
از یک فروشنده که خربزه می فروخت – که با توجه به فصل به نظر ساندر عجیب بود- سوال کرد و او به نجیب زاده (چیزی که از وجنات ساندر برداشت کرده بود) جواب داد که مهمان خانه ای که در شان او باشد، مهمان خانه ی شاهی در کنار کاخ حکومتی در دژ مرکزی قرار داشت.
با اینکه می دانست حالا در تعقیبش هستند به نشانی که از مردِ خربزه فروش گرفته بود رفت، راه که می رفت می دید که تصویری باید او می بود را به دیوار می زدند، صورتی خشن، بدوی (از نظر تکاملی شاید نئاندرتال حتی!) و ظاهری خیلی وحشی و خطرناک... دیدن تصور به این صورت با اینکه به نوعی در او احساس اینکه مورد توهین قرار گرفته است را ایجاد می کرد اما با دادن این امید که کسی نخواهد شناختش باعث خوشحالی کم رنگی در او می شد.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤


ساندر بولام 3 - چاقو

نگهبان که انتظار دیدن ساندر را نداشت صدایی از بالای سرش شنید و همزمان کسی دسته ی چاقو را از دستش کشید، ساندر بود. بعد در مقابل چشم های متعجب نگهبان شروع به باز کردن بعضی از تیغه های دسته و توضیح دادن «در باره ی چاقوی ارتشی سوئیس» که چه ابزارِ خوبی مخصوصاً در سفر است و یکی را که میله مانند بود کامل باز کرد طوری که عمود به دسته چاقو ایستاد و باقی را بست و طوری دسته ی چاقو را در دست گرفت که نگهبان نوک میله که باریک شده بود و چیزی مانند + روی آن بود را از بین انگشت های ساندر می دید. ساندر گفت «اسم این الان آچار پیچ گشتیه». نگهبان که از چند ثانیه پیش که دست به شمشیرش داشت شمشیرش را از غلاف کشید اما ساندر روی نگهبان پرید و با مشت به گردن نگهبان از زره بیرون بود کوبید و فلز نسبتاً نوک تیز را در گردن نگهبان فرو کرد. هنوز شمشیر نگهبان کامل از غلاف خارج نشده بود. ساندر به اطراف نگاه کرد، کسی شاهد نبود، به سرعت وسایلش را جمع کرد و دقت می کرد که چیزی از قلم نیافتد. بعد به نگهبان که حالا تمام کرده بود نگاه کرد و مطمئن شد که نبض ندارد و حرکت کرد.

 

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩


ساندر بولام 2 - کیسه

ساندر که حالا از بهت اولیه اش خارج شده بود بود، نگاهی به سرباز ها کرد و گفت اگر مسیر حرکت نگهبان را به او بگویند زنده می گذارتشان. سرباز ها دست به قبضه ی شمشیر هایشان بردند و به دست های بازِ ساندر نگاه کردند. ساندر بندِ بریده شده را بین دو سرباز روی زمین انداخت و باز پیشنهادش درباره ی نگهبان را تکرار کرد. سرباز ها حمله کردند، ساندر شمشیر آنکه یک گام جلوتر بود را در یک آن از دستش در آورد و گلوی دیگری را با آن برید و به سمت سرباز اول، که استخوان شکسته ی ساعدش از پوست بیرون زده بود، چرخید، نیازی به تکرار کردن سوال نبود، سرباز مسیر را گفت و ساندر بولام به دنبال نگهبان راه افتاد.
حادثه آنقدر کوتاه بود که بجز آنها که خیلی نزدیک به آنها بودند کسی متوجه آن نشده بود و آنها که دیده بودند نمی توانستند قبول کنند که یک جوان نحیف آنطور دو سرباز دروازه بان را مغلوب کند و آنچه را از آن چند لحظه در گیری دیده بودند را برای آنها که با دیدن دو سرباز روی زمین افتاد یکی با گلوی بریده که حالا که دیگر از گلویش خونی نمی آمد تمام اطرافش را خون گرفته بود و دیگری که استخوان شکسته ی ساعدش به طرز زننده ای بیرون زده بود و گاهی از درد فریاد می زد، جمع شده بودند تعریف می کردند.
نگهبان نمی توانست صبر کند،  کناری ایستاد و کیسه را باز کرد، از اینکه چیزی در کیسه نبود که انتظارش را داشت عصبانی شده بود، محتویات کیسه را روی زمین خالی کرد؛ دو لباس یکی مانند همان که تن ساندر بود اما نو و دیگری خیلی عجیب و چند کتاب، چیزی شبیه دسته ی چاقو اما با شیار های فلزی در دو طرف آن و یک استوانه که یک سمتش شیشه ای بود و یک شئی فلزی زاویه دار چیز های بی معنی دیگر که حتی نمی توانست بفهمد از چه ساخته شده اند. دوباره دسته ی چاقو را برداشت، فکر کرد شاید نشانِ خاندانی یا علامت جاسوس ها باشد. اگر اولی بود ممکن بود در دردسر افتاده باشد هرچند کسی از سیاه چال ها خبری نمی برد.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦


ساندر بولام 1 - نگهبان

برای لحظه ای کیسه اش را روی زمین گذاشت؛ یکی از نگهبان ها به طرفش حرکت کرد، ساندر به نگهبانِ چاق و درشت و هیکل که به طرفش می آمد نگاه کرد. نگهبان، با لحنی نا خوش آیند برای بولام، می خواست بداند چرا او کیسه اش را آنجا گذاشته است. ساندر بولام به نظر کوفته می آمد، جواب داد خسته است و کیسه اش سنگین، نگهبان که از دور ساندر را در نظر گرفته و سبک سنگین کرده بود و قیمت و ارزش لباس های را، پیش از فرسوده شدن در سفر، تخمین زده بود حالا که بهانه ای به دست آورده بود اصلاً مایل به از دست دادن فرصت نبود. به ساندرِ متعجب گفت که به او مشکوک است و باید کیسه اش را بازرسی کامل کنند و او نیز بازداشت است تا مشخص شود مقصودش از ورود به شهر و قرار دادن کیسه اش در مسیر جمعیت دروازه چه بوده...
ساندر شگفت زده همراه نگهبان و دو سرباز به سمتی که نمی دانست سیاه چال های شهر است حرکت کرد. نگهبان که خودش غنیمتی که گرفته بود یعنی کیسه ی ساندر را حمل می کرد، از ساندر پرسید آیا چیزی همراهش دارد؟ و ساندر سرش را به نفی تکان داد و نگهبان بعد از اینکه به سرباز ها دستور داد قبل از انداختن او به سیاهچال خوب بگردندش و هرچه پیدا کردند برای او ببرند که مدرک هستند. هنوز کسی اسم ساندر بولام را نپرسیده بود، نگهبان که رفت یکی از سرباز ها گفت که اگر آن ها را راضی کند می تواند از دستشان فرار کند، وگرنه پایش که به سیاهچال برسد دیگر آفتاب و سطح زمین را نخواهد دید و از گرسنگی و تشنگی خواهد مرد و کسی حتی جنازه ها را از ساهچال ها خارج نمی کند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢


ساند بولام . - در و دروازه ی شهر

و این چنین بود که ساندر بولام از دروازه ی شهر گذشت. دروازه ی بسیار پهن با درهای بزرگی بود که با طلوع و غروب خورشید باز و بسته می شدند. وقتی از میان لت های در روز کاملاً بازِ درِ دروازه عبور می کرد لحظه ای ایستاد و به آن ها نگاه کرد؛ چوبی و آهن کوب بودند، ورقه های ضخیمِ پولاد روی تخته های ضخیمِ چوبِ سخت قرار گرفته بودند و زائده ها، میخ ها و نیزه ها و سر نیزه هایی که روی آن بود، حالا که در باز بود و روز و صلح و آرامش بر قرار، آویز هایی شده بودند برای دستفروش های کنار دروازه تا خنذر و پنذر و چیز هایی که برای فروش داشتند را به آنها بیاویزند، اما او می توانست به راحتی تصور کند وقتی شب یا جنگ باشد چه تصویر وحشتناکی برای آن ها که آن سوی بیرونیِ دروازه اند و قصد ورودِ به زور به شهر را دارند ایجاد می کند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸