پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

ساندر بولام 11 - ساندر

برای ساندر دستورات مشخص بود، جلوگیری از فعالیت زئولیم پلندی به هر قیمتی و با کمترین تاثیرات زمانی، و بهترین روش هم همان بود که ابتدا در نظر داشت، پیش بینی دانشمندان این بود که اگر موفق می شد زئولیم را بدون دیده شدن –از جایی مانند پنجره ی اتاقش در مهمانپذیر- بکشد، از زئولیم و قلمرو و دانشمندانش، افسانه ای محو و پر تحریف از شاهی می ماند جادوشناس و دستیارانش که شهری درخشان را ساخته بودند و... ساندر فکر کرد به نفس پیش بینی گذشته!
در راه بازگشت زئولیم برای او گفته بود این اولین چرخه ی بازگشت او است، اگر به هر نحو جلوی او را بگیرد، یک چرخه ایجاد می شود با این تفاوت که بار دوم و بعد از آن شاید داستان نابودی این تمدن که هنوز زیاده نوپا بود را دانشمندان بتوانند از میان افسانه های فراموش شده و از دل افسانه های دیگری بیابند و باز پیشنهاد همکاری را تکرار کرده بود.
و یک درخواست دیگر هم داشت گفته بود «چه پیش نهاد اول را قبول کنی یا نه، خواهش می کنم این را رد نکن» و از او خواسته بود اگر پیش از آمدن به گذشته یا آنطور که زئولیم با لبخندی از رضایت و خوشی حالی گفته بود «حال» تغییری با قبل از سفر او درک شده بود را برایش بگوید، هرچند نا ممکن باشد چرا که او داشت مسیری از جایی نزدیک شروعش تغییر می داد. با این حال می خواست بداند حالا که تغییر عملی ایجاد نکرده آیا در آن سو کسی تغییر جزئی را درک کرده؟ مثلاً تناقضی در روایت های داستانی ایجاد شده؟ تشخیصش غیر ممکن بود... خیلی از افسانه ها خود به خود روایت های متفاوتی دارند. و با وجود خواست قلبی ساندر برای این کار نتوانست جوابی بدهد که وجود تغییر را تائید یا تکذیب کند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩