پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

ساندر بولام 5 - دژ مرکزی

دژ مرکزی در واقع قلعه ی کوچکتری در قلعه ی بزرگتر شهر، که ساندر در دروازه اش گرفتار شده بود، بود. از دستفروش ها اینجا خبری نبود و در نگاه اجمالیِ ساندر حالتی میان آریستوکرات و بورژوا داشت. اینجا وضعیت لباس او بیشتر به چشم می آمد، شاید در میان عامه ی رعایای شهر لباسِ نجبا، لباسِ نجبا بود، ولی اینجا ساندر در لباسی که پوشیده بود نگاهِ دیگران را احساس می کرد.
ساندر دوباره به بیرون دژ مرکزی رفت و در یکی از کوچه های تنگ و احتمالاً بن بست که در دژِ مرکزی انگار اصلاً نبودند، جایی دور از چشم پیدا کرد – که کار سختی هم نبود – و لباس دوم را پوشید، و وقتی داشت لباس مندرس را در کیسه می گذاشت چشمش به اسلحه ای که نگهبان کمی نگاهش کرده بود کنارش گذاشته بود افتاد، آنرا برداشت، شارژش را نگاه کرد که کامل پر بود. آن را در ریز لباسش پنهان کرد.
اسلحه گلوله های ژلاتینی حاوی نیتروژن مایع پرتاب می کرد که بعد  از مدتِ کوتاهی چندان اثری از خودشان به جا نمی گذاشتند. ساندر اصرار داشت که یک سلاح گرم واقعی، که گلوله شلیک کند هم همراه داشته باشد ولی به خاطر باقی ماندن اثر و حتی خود گلوله مخالفت کرده بودند.
ساندر حالا در لباس نویی که پوشیده بود به دژ مرکزی بازگشت. کمی که در خیابان وسیع و تمیز سنگی مسطح که از مقابل دروازه شروع می شد و در تضاد با راه نسبتاً کثیف و پراز چاله و که به دروازه می رسید بود، جلو رفت به میدانی که از بیرون دروازه هم فواره هایش دیده می شد رسید، در سمت غرب آن میدان کاخ حکومتی که با دیوار های مرمر سفیدش دیده می شد، خیابانی مانند قبلی اما چشمگیرتر در تزئینات شهری اش از میدان به کاخ منتهی می شد و مهمان سرای سلطنتی در این خیابان بود، احتیاجی به سوال کردن نبود، ساندر خیلی ساده توانست تابلوی آن را در بالای درِ بزرگ و حتی زیبای مهمان سرا بر خیابانِ کاخ ببیند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱