ساند بولام . - در و دروازه ی شهر
و این چنین بود که ساندر بولام از دروازه ی شهر گذشت. دروازه ی بسیار پهن با درهای بزرگی بود که با طلوع و غروب خورشید باز و بسته می شدند. وقتی از میان لت های در روز کاملاً بازِ درِ دروازه عبور می کرد لحظه ای ایستاد و به آن ها نگاه کرد؛ چوبی و آهن کوب بودند، ورقه های ضخیمِ پولاد روی تخته های ضخیمِ چوبِ سخت قرار گرفته بودند و زائده ها، میخ ها و نیزه ها و سر نیزه هایی که روی آن بود، حالا که در باز بود و روز و صلح و آرامش بر قرار، آویز هایی شده بودند برای دستفروش های کنار دروازه تا خنذر و پنذر و چیز هایی که برای فروش داشتند را به آنها بیاویزند، اما او می توانست به راحتی تصور کند وقتی شب یا جنگ باشد چه تصویر وحشتناکی برای آن ها که آن سوی بیرونیِ دروازه اند و قصد ورودِ به زور به شهر را دارند ایجاد می کند.