پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

ساندر بولام 9 - دانشگاه

ساندر و شاه وارد زیر زمین ساختمان هنوز در حال کامل شدن دانشکده ی علوم شدند. شاه با اشاره به زیر زمین گفت آنقدر همه ی کارهایشان را مخفیانه انجام داده اند که حتی حالا و اینجا هم برای هر کار علمی اش نا خود آگاه به زیرِ زمین کشیده می شود و گفت بعد باید بروند کتابخانه را ببینند، کتاب هایی که از تمام جهان، هر جا که قرار بود کتابخانه ای بسوزد جمع می کرد و بیشتر دانشمندانش هم مغضوبین بودند. به گفته ی شاه این کتاب ها سوخته اند و آن مردم مرده! و او همه را جمع کرده بود.
کارگاه ساخت سیم را به ساندر نشان می داد، گفت کتاب ها را ترجمه می کنند و دانش دانشمندان را با آنچه او از علم می داند هماهنگ و «امروزی». ساندر گفت نباید این کار را بکند، دخالت در تاریخ...
شاه گفت که آنها این فرصت را پیدا کرده اند که بین تاریخی که می شناختند و رفاهِ بشریت یکی را انتخاب کنند و گفت «فکرش را بکن ساندر، نزدیک 2 میلیون سال پیش کسی یک طبر فلزی ساخته، و بعد تمام این ها فراموش شده تا چند هزار سال پیش، به خاطر اینکه هر بار تمدنی پا گرفت یک نفر، یا یک قومِ، وحشی تمامش را سوزاند و هر بار که نابغه ای رشد کرد یک مشت کند ذهن کشتندش» و به ساندر گفت که او میوه ی تمدن ها را از نابودی نجات می دهد و نوابغ را – و امیدوار است بعد از آن، هر کس که علاقه داشته باشد را- با علم روز آشنا می کند تا نسل های بعدی – قبلی بشر- را از فلاکت و عقب ماندگی نجات دهد، «ساندر یادت هست که چقدر از این بی عدالتیِ کم بودن پیشرفت علم ناراحت بودم» حالا فرصت داشت که جبران کند.
ساندر به یاد شاه آورد که او همه چیز را نمی داند و او جواب داد که همین که بتواند اصول اولیه فیزیک و ریاضی و پزشکی و شیمی و بهداشت را به آنها که استعداد دارند بیاموزد عالی است، اگر سطح علمی دانشمندانی که همین حالا اینجا هستند را به نیمه ی قرن بیستم برساند عالی است. باز ساندر از روند تاریخ گفت.
«ببین ساندر، تاریخی که به ما رسیده بود کثافت محض است، پر از دیکتاتور، بیماری، خرافات و بی عدالتی. تو شاید تاریخی را که با وبا و آدم سوزی علامت گذاری شود دوست داشته باشی اما من نه، هر کاری برای بهبود وضع انسان ها می کنم.» می دانست که ساندر کاری را که برای انجامش آمده را انجام می دهد. برای همین به ساندر گفت که حتی اگر بتواند او را بکشد هم امیدوار است کسانی را که در این مدت شاید کم، پرورانده آرزو هایش را عملی کنند.
بازدید روزانه ی شاه که اینبار به خاطر مهمانش کمی بیشتر طول کشیده بود تمام شده و برای بازگشت سوار کالسکه شده بودند. شاه به ساندر گفت که دانسته های او، به ویژه درباره ی علوم نظامی بسیار، حیاتی هستند و او اصلاً مایل نیست که قلمرو اش که آن را به عنوان بیمه ی آینده ی بهتر برای بشریت می دانست طعمه ی اقوام همسایه شود «یک افسوس دیگر برای تمدنِ درخشانی که با حمله قبایل وحشی و بدوی نابود و خاک شد و جز چند خرابه از شکوهش نماند» و از ساندر خواست که مسئولیت ریاست دانشکده ی نظامی که ساختمانش تازه تمام شده بود را قبول کند و در مرحله ی اول تعدادی مدرس تربیت کند. و به او یاد آوری کرد که چون برای کشتن او آمده و به ویژه با ورود طوفانی اش به شهر، اگر قبول نکند احساس حماقت خواهد کرد اگر بگذارد آزاد بگردد.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦