مثل همیشه
مثل همیشه نشسته کنار پنجره ی نیمه باز و یک پا، پای راست، را آویزان و دیگری را جمع و تکیه گاه دستش کرده روی لبه تویی پنجره. نمی دانم این جور وقت ها به چه چیزی فکر می کند که اینطور آرام و با تمانینه به سیگارش پک می زند و دود را بی عجله بیرون می دهد، نگاهش به طرف کوچه است اما باری که بیرون بودم و دیدمش انگار در این عالم نبود...
سعی می کنم مزاحمش نباشم تا این لحظه هایش را بگذراند که چند دقیقه بیشتر نخواهند شد، همیشه خیلی زود تر صدایی، بوق ماشین یا موتور یا صدای دست فروش یا چند نفر که برای چندمین بار چیزی را برای هم تعریف می کنند یا هزار چیز دیگر پیش از تمام شدن پک های نا خود آگاهش، بیدارش می کند.
اینجور وقت ها آخرین پک را سریع به سیگار می زند و آنرا در جا سیگاری که روی میز کوچک کنار پنجره گذاشته خاموش می کند، دودی که بیرون میدهد را با دست در هوا پخش می کند، همین عادت ناخودآگاهش ناگهان او را تبدیل می کند به دختر نوجوانی که نه خیلی وقت پیش بوده، می توانم تصورش کنم که پانزده ساله است و همینطور که الآن – لب پنجره ی اتاقش نشسته و یواشکی سیگار می کشد و دودش را از لای پنجره بیرون می دهد و بعد با صدایی از جا می پرد که شاید مادرش یا پدرش باشد، زود سیگار را خاموش می کند و آخرین دود را با دست می زند تا زودتر از لای پنجره بیرون بریزد و ته سیگار را در ظرفی که ته کشو اش نگه می دارد مخفی می کند تا فردا یا هر وقت که تنها بود در توالت خالی کند.
بلند می شود و با جاسیگاری به آشپزخانه می رود و آنرا در سطل خالی می کند و در همین زمان ها است که مرا می بیند که بیرون آمدنش و حرکاتش را نگاه می کنم. می داند دوست دارم نگاهش کنم ولی نمی خواهم آرامشش را بهم بریزم. نمی داند می ترسم یک روز بخواهد دلیل این دقیقه هایش را بدانم، هرچند نمی دانم چه می تواند باشد اما از اینکه بتوانم یا نتوانم بارش را تحمل کنم می ترسم.
همیشه بعد از خالی کردن خاکستر و ته سیگار، یک سیب بر می دارد و گاز می زند، فکر می کنم شاید این هم بخشی از عادتِ سیگار کشیدن یواشکی در نوجوانی باشد برای مخفی کردن آثار آن از والدین که انگار به عمد نمی خواهند بروز بدهند چه چیز هایی را می دانند...
دوشنبه ها
می ایستم تا چراغ سبز بشه، سرسری نگاه می کنم انگار دکمه ی چراغ عابر سر جاش نیست. برام مهم نیست، به ثانیه شمار چراغ ماشین ها نگاه می کنم، 47 ثانیه، فکر می کنم باید اون سه ثانیه ای که نگه می داره رو اضافه کنم و شاید هم کسی دستی اضافه و یا کم کنه طول چراغ رو... ثانیه ها صفر می شن و چراغ ما سبز، جمعیتی کوچکی که جمع شده راه می افته و زود فاصله های بینشون دوباره شروع می کنه به پیدا و زیاد شدن، شاید تا چراغ بعدی...
رسیده ام وسط چهار راه و دارم فکر می کنم با سرعت همیشگی ام بروم و یا تند تر و یا کند تر... احساس می کنم به من خیانت شده، البته نه انقدر دراماتیک، شاید این حس که عهدی از من شکسته شده... همیشه دو شنبه ها، حدود ساعت یازده و نیم، وقتی از سمت شمال به این چهار راه نزدیک می شدم، او را می دیدم، گاهی هم من این طرف و او آنطرف خیابان می ایستادیم تا چراغ سبز شود... روز های خوب.
رسیده ام به پیاده روی آنطرف، فکر می کنم اگر یکبار این انفعال احمق را فراموش می کردم، مخصوصاً که موضوع جالبی هم هست، که هم علت است و هم معلول، همین که هر هفته می بینمش... که می بیندم...
با همان آهنگ همیشگی راهم را ادامه می دهم، تقریباً رسیده ام به پاساژ، می ایستم تا از یک دکه ی هله هوله فروشی یک بطری آب بگیرم، منتظرم کسی که پیش از من است حساب کند، وقتی می چرخد می بینمش؛ یک کیسه ی پلاستیکی، که مغازه ها می دهند دستش است... او هم من را می بیند، جا خورده ام اما نه آن قدر متوجه ی او نشوم.
یک لحظه ی بعد یک قدم عقب رفته ام که او راحت تر برود... به دلکه دار می گویم یک آب معدنی، پشت یخچال ویترینی ناپدید می شود و دوباره با یک بطری نیمه یخ زده پیدا می شود و چند در حالی که دارد باقی پولم را می شمارد نچ نچ می کند... دلم نمی خواهد بپرسم چرا، دلم نمی خواهد خودش بگوید، می خواهم زودتر شمردن را تمام کند. اما شروع می کند به حرف زدن... کسی دیگری هم نیست که بخواهد چیزی بخرد تا جلوی حرف زدنش را بگیرد، باز شروع می کند به شمردن...
معذبم از اینکه می خواهد در باره ی او حرف بزند به خودم می گویم غلط می کنی تو که... شاید برای تبیه خودم، وجه خود آزارم از او می پرسد چه کسی را می گوید. جواب می دهد که او که پیش از من یک پپسی قوطی خریده و در حالی که باقی پولم را می دهد می گوید اگر جای پدر و مادرش بود قایمش می کرد «تا آفتاب و مهتاب چشمشون بهش نَیُفته»... تنور؟ چاه؟ پول را لای کیف می گذارم تا زود تر بروم، با اینحال وقتی دارم بطری را بر می دارم، با لحنی که می فهمم نیش دارد می گویم؛ «از قرار باید شکر کنی که نکردن»، بلافاصله متاسف می شوم، اما حرف زده شده حتی خنده ای بی واسطه هم بازش نمی گرداند. می پرسد می شناختمش؟ و ریلکس جواب می دهم «نه بابا...» می خندیم.
سبک سنگین می کنم اینکه از در دیگر پاساژ به خیابان آن طرف و تا چهار راه بدوم تا اتفاقی به او برسم یا نه... وارد پاساژ و دومین مغازه می شوم، با مغازه دار کمی سلام علیک می کنیم و من بین قففسه ها شروع می کنم به انتخاب کردن بین دی وی دی های که این هفته آمده...
هفته آینده...
فکر می کنم اگر او هم از همین جا خرید می کند چه؟ فقط چند دقیقه زود تر از من، هر هفته! خنده ام می گیرد... زود جمع می کنم خودم را.


داستانک - برش
به ساعتش نگاه کرد؛ فقط سه دقیقه گذشته بود و هنوز زود بود، با این حال او آماده بود. باز هم زود تر از آنچه لازم بود آماده شده بود و حالا باید می نشست تا زمان بگذرد، تا وقتش بشود.
فکر کرد راه بیافتد، فقط برای یک آن، اما دانستن اینکه اگر حالا برود زود می رسد و باید آنجا معطل بشود منصرفش کرد. باز به ساعت نگاه کرد، هنوز فقط سه دقیقه گذشته بود، ثانیه شمار را دنبال کرد؛ 56، 57، 58، 59 و حالا چهار دقیقه... اینطور بهتر/راحت تر بود. نشست روی مبل و تلویزیون را روشن کرد. تند تند کانال ها را عوض کرد، در یکی از کانال ها داشتند چیز ها را می شکستند و بعد با سرعت کم و کمتر نشان می دادند... همان را تماشا کرد.
باز به ساعت نگاه کرد، تلویزون را خاموش کرد و بلند شد، برق رابط تلویزیون را قطع کرد و از در بیرون رفت.
ماشین آن طرف خیابان بود، رفت و سوار شد، صندلی را داد جلو آنطور که دوست داشت، نزدیک فرمان آنقدر که زانو هایش بیشتر از کمی جمع بشوند. دنده را خلاص کرد و تکان داد، کلاچ را فشار داد و استارت زد، یک لحظه در آینه نگاه کرد و از پارک خارج شد...


صدایی، کسی، چیزی
با صدای کسی در گوشم بیدار می شوم و چند لحظه بعد آهنگ صدایش از ذهنم پاک می شود و کمی بعد آنچه گفته. فقط می دانم با صدای کسی در گوشم بیدار شده ام.
باز فکر می کنم به اینکه باید ژورنال خواب هایم را پیدا کنم و باز شروع کنم به نوشتنشان... می دانم که باز هم بدون ژورنال خواهم خوابید... احساس می کنم انگار بین من و تشک آتش ریخته باشند... یا شاید بجای تخت روی تنور خوابیده باشم، می قلتم به قسمت خنک رختخواب و و بلافاصله جریان سرما را حس می کنم و فکر می کنم به اینکه اگر سرما نبودِ گرما است چطور می تواند جریان داشته باشد و اینکه چقدر جالب است که برای چیزی که نیست اسم داریم و... باز خوابم می برد...
با صدای زنگ ممتد تلفن از خواب می پرم، انگار وقتی که به برق بزنند دو شاخه تلفن را... بلند می شوم و تلفن را امتحان می کنم، قطع است... ساعت را نگاه می کنم، نزدیک ظهر است، فکر می کنم که چندان فرقی هم نخواهد داشت، باز به تخت می خزم ولی طلسم برداشته شده و حالا فقط خواب آلود ام.
با موبایل شماره خانه را می گیرم آزاد می زند. به صفحه ی تلفن نگاه می کنم، خط ایرادی ندارد. فکر می کنم آیا کسی چیزی در باره ی خرابی تلفن گفته بود، یادم نیست.
به خدا تقصیر من نیست
به خدا تقصیر من نیست؛ مثلاً اینکه از آهنگی خوشم میاد، که بریزم روی گوشیم تا گوش بدم برای چندمین بار و بعد اتفاقی بشنوم از کسی که تو هم چقدر این «آهنگِ مسخره» رو دوست داری... من که کف دستم رو بو نکرده بودم... یا مثلاً وقتی یه آکواریوم ابلهانه رو ببینم فکر می کنم چقدر خوشت ممکن بود بیاد از دیدنش.
یا اینکه آهنگی که گفته بودی خوبه و بود رو هم هنوز توی لیستم هست -بین پنج ستاره ها تا هر بار که گوشی ها رو توی گوشم می ذارم گوشش بدم، یا هست این یکی! و بله حالا گوشی می ذارم توی گوشم، تغییر کرده ام، با اینکه هنوز هم به ضرر هاش اعتقاد دارم...
تقصیر از من نیست که توی فروشگاه، توی قفسه ها نا خودآگاه چشمم می ره دنبال چیز هایی که تو دوست داری. خیلی سعی می کنم که اینطور نباشم. تمام تلاش خودم رو می کنم اما چکار باید کرد وقتی هربار اسمت رو از دفتر تلفن پاک می کنم و یک آهِ استخلاص می کشم و بعد چند روز بعد توی یک دفتر دیگه – مثلاً ای-میل – وقتی دارم حروف اول یه اسم دیگه رو می زنم می بینم اسمت میاد توی اون جعبه ی احمق! یا وقت اس ام اس زدن تا دو حرف رو وارد می کنم گوشیِ نفهم اسم تو رو پیشنهاد می کنه!
توی دنیایی که آدمهای کمتر و کمتری درک می کنن که آدم می تونه شهرش رو دوست داشته باشه، با دونستن همه ی عیب هاش... یا مردم رو با اینکه لیاقت دوست داشته شدن رو ندارن... تقصیر من نیست که هربار کسی نق می زنه و حوصله ی جواب دادن ندارم یاد تو می افتم که چقدر مثل بقیه نیستی.
باور کن سعی می کنم. سعی می کنم خیابون ها مسیر های جدیدی پیدا کنم اما چکار کنم که همیشه آخرش باید از همون خیابون ها بگذرم که ته ضمیرم مال تو می دونمشون، ولی سعی می کنم...
تکه زمینی و افسانه هایش
روزی روزگاری در جایی «زمین »بود، زمین که در واقع یک تکیه زمین بود میان درختستانی، که این طورش می خواندند «زمین». زمین اسراری هم داشت، یا مردم اینطور فکر می کردند شاید هم اینطور ترجیح می دادند که زمین اسراری با خودش داشته باشد... زمین میان درخت هایی که اطرافش بودند بود، قبل از آنکه پیرترین پیرهای دهکده های اطرافش که در جنگل پراکنده بودند و همه به نوعی در سکوت خودشان را مرتبط به زمین می دانستند، آنجا بودنشان را... کسی داستانِ زمین را نمی دانست.
پیرهایی که آنقدر سرخود بودند که از نگاه های افسوس و گاهی تمسخر دیگران مانند هیچ بگذرند می گفتند زمین را فرشته ها اینطور از درخت پاک و مسطح کرده اند، چراییش گاهی به انسان ها مربوط نبود که فقط باید در کار زمین دخالت نمی کردند و گاهی جواب هایی دیگر، کسی نمی دانست سن زمین چقدر است وگرنه شاید می شد داستان فرشتگان را آنقدر به پس برد که ساخته شدن زمین را کار خدایان بدانند.
بعضی از آنهایی هم که کمی سواد برای خواندن مجله و روزنامه های درجه چندمی و رادیو داشتند و نمایشنامه های کپی شده را گوش می دادند باور داشتند که زمین را فضایی های ساخته اند تا جایی برای فرود سفینه هایشان داشته باشند و یا برای ساختن یک پایگاه روی سیاره ی زمین و برای تایید فرضیه شان از داستان پیر ها استفاده می کردند که مردم اولیه ای که فضایی ها دیده اند آنها را، که از آسمان آمده بودند، فرشته گرفته بودند و فضایی ها هم آنرا بهترین توجیه از خودشان برای مردمی بدوی دانسته بودند...
بعضی هم به پیروی از با سوادتر ها که معلم و مدیر مدرسه ای که بچه های همه روستا هم به آن می رفتند و مدیرش در دانشگاه تاریخ خوانده بود می گفتند آن زمین به قصر یا دژی از یک تمدن باستانی تعلق دارد که فرصت ساختنش را به دست نیاورده، شاید به دلیل جنگ و هجوم اقوام وحشی اطرافش که منجر به نابودی تمدن یا از دست دادن این مناطقش شده باشد. حتی بعضی ادامه می داند که چون مردم این روستا ها با اینکه به هم شبیه هستند اما شباهتشان با روستاهای دیگر بسیار ناچیز است؛ از نوادگان آن تمدن هستند یا با اغماض آنهایی که برای ساختن سازه آنجا بودند و فرصت ساختش را به دست نیاوردند و بعد هم چون جایشان خوب بود تصمیم به ماندن گرفتند. که در واقع له و علیه اش نمی توان چیز های زیادی گفت که باعث رد یا اثبات شود، کسی هم دنبال تعقیب بنیادی قصیه نبود.
سال به سال می گذشت و زمستان ها زمین سفید و تابستان ها سبز می شد، چمن و برفی یک دست، مخصوصاً که از مردم کسی وارد زمین نمی شد، می ایستادند در مرزش با درخت ها و نگاهش می کردند و اگر چند نفر بودند همانطور با هم حرف می زدند.
مسئله ای که بود سن درختستان بود که شاید به هزار سال هم نمی رسید و به وضوح می شد دید که درخت ها بعد از سده ها هنوز آن چیدمان اولیه را حفظ کرده اند مانند نهر ها و شاید بعضی از جوی ها. دبیر علوم می گفت که شاید زمین و درختستان را همزمان ساخته باشند؛ دبیر ریاضی اما برای اینکه فرض دیگری را هم مطرح کرده باشد می گفت شاید هم زمین بوده و بعد که مردم آن تمدن کذا پایشان به آنجا رسیده و آن را دیده اند فکر ساخت بنایی و درختستانی برای گرامی داشتش به سرشان زده... و بعد ادامه می داد با اشاره به باقی ماندن اولین برف روی زمین که تا مدتی بعد از آنکه برف دیگر نقاط آب شده اند هنوز لایه ی برف روی زمین باقس است و سرتاسر بهار و زمستان زمین که پوشیده از لایه ی سبز چمنی است یک دست بی نیاز از آبیاری. و دبیر علوم می گفت باید سبزی تابستانش ربطی به ماندن برف روی آن در زمستان داشته باشد که احتمالاً باعث ذخیره ی آب در زیر سطح خاک می شود، اما برای ماندگاری برف...
دیگری نبود پستی بلندی محسوس در منطقه و یک دستی غریب زمین بود، بدون سنگ، در ختستان هم عاری از سنگ های بزرگتر از یک چهارم بند اگشت بود....
جا مانده از پیش
نمی دونم چرا، اما دلم می خواد دعوا کنم، منظورم کتک کاریه، دلم می خواد یکی از این تک و توک ماشین هایی که توی مسیر هستن بزنه روی ترمز و راننده اش پیاده بشه و منم قفل فرمون رو بردارم و تا می خوریم هم دیگه رو بزنیم. خیلی خیلی بدویه ولی...
چهار راه باید بپیچم، توی آینه یه موتوری رو می بینم پشت و سمت راستم، راهنما می زنم و یواش می کنم تا رد بشه تا برم راست، اونم یواش می کنه، گاز می دم تا فاصله ام باهاش بیشتر بشه و برم راست که بپیچم، انگار اونم سرعتش رو زیاد می کنه، چون حالا نزدیک تره به من، فرمون رو می چرخونم به چپ و ترمز رو فشار می دم، از کنارم رد می شه در همین حال هم بر می گرده و نگاهم می کنه. شیشه ها پایینن، بلند اما نه عصبانی می گم واقعاً می خوای بری زیرِ ماشین؟! بازم فقط نگاهم می کنه، حالا چرخ عقب موتور نزدیک گلگیر جلو ماشینه و موتور سوار تقریباً برگشته و به جای روبرو داره منو نگاه می کنه...
چراغ قرمز رو رد می کنه و من می پیچم به راست. صف پمپ بنزین رو اونور خیابون می بینم، عقربه بنزین رو نگاه می کنم، الاناست که شروع کنه به اخطار گفتن. می رم تا صف تموم می شه و دور می زنم و ته صف می ایستم؛ کنار سطل های «طرح مکانیزه ی جمع آوری زباله»، در واقع کمی عقب تر. یک پسر شاید 15-20 ساله با یه گونی روی دوشش داره توی سطل رو با تمانینه می گرده، یه جعبه در میاره، و از توش یه همبرگر (حالا یا چیز برگر یا هر برگر دیگه ای) نیم خورده- در واقع انگار نهایتاً یه گاز کوچیک، در میاره، فکر می کنم باید مال بوفِ همین دور و بر باشه- در میاره و در حالی که داره بهش گاز می زنه راه می افته به سمت شمال خیابون.
یه بنز پلیس میاد و آروم از کنارِ ما رد می شه و یک سری که پمپ ها خالی می شن من تا ورودی جایگاه جلو می رم، بعد ماشین جلویی عقب جلو می کنه و می ره توی ردیف آخر که بجز ماشین های در حال بنزین زدن ماشینی نداره می ایسته و منم می تونم برم پشتش....
کارت رو می زنم توی پمپ، مسئول پمپ داره برای ماشین جلویی که آزرا ست بنزین می زنه، نمی دونم چطور باقی مانده بنزین منو می بینه، می گه می فروشی؟ نگاهش می کنم تا ببینم با من بوده؟ می گه می خوای چیکار هزار لیتر بنزین؟ سهمیه تابستونم که تا چند روز دیگه می دن... می گم تو از کجا دیدی من چقدر بنزین دارم؟! جواب می ده کارمونه... به عدد های لیتر و ریال با اون صفر های ثابتش نگاه می کنم تا قطع می شه. می گم دکتر بیا اینو کلکوله کن... عددو می خونه و بهم می گه، منم پولو می دم بهش، می خواد بقیه بده می گم نمی خوام. می شینم توی ماشین، بوی بنزین با باد خنک می خوره بهم، می ره باک آزرا هم پر شده انگار، فکر می کنم چطوری تونست بیشتر از من بنزین بزنه.
راه که می افته منم حرکت می کنم، از کنار پمپ بنزینی که رد می شم، بهش سلام پیشاهنگی می دم (با دست چپ البت) و می گم دکترجان با اجازه! جواب می ده قربانت مهندس. فکر می کنم حالا اگه اونم واقعاً دکتر بود چی؟
بی خود هوس کردم تا صبح چرخ بزنم توی خیابون... می گم تا تجریش می رم و توی راه فکر می کنم به مقصد بعدی...
ساندر بولام 13 - پیش تاریخ
تا مدت ها داستان هایی میان قبایل بدوی بود از شهری که مردمانش شبی خوابیدند و بیدار نشدند، از جادوگری که حاکم شهر بود و سربازانش می توانستند از فاصله های خیلی دور هرچیزی را نابود کنند، سربازانی که نه شمشیر داشتند و نه نیزه و بجای آن عصای آتش و صاعقه داشتند و هر قومی که به سرزمین آنها حمله می کرد شکست می خورد و سرزمینش تسخیر جادوگر می شد که جادویش را به آنها که خاص بودند می آموخت و شهری از مرمر درخشان ساخته بود... و این داستان ها هم مانند بسیاری داستان های دیگر قبل از خط فراموش شد، مانند بسیاری داستان ها که بعد از خط با سوختن کتاب ها و مرگ خط ها مردند.
هنوز هم خرابه های شهر هست. جایی در یک فلات قاره، زیر آب می توان کف اقیانوس را دید که که انگار شهری بزرگ را در زیر سطح خود دفن کرده، شهری که یک شب تمام مردمش مسموم و کشته شدند، عملی نشدن رویای زئولیم آنقدر اهمیت داشت که گروهی فرستاده شوند تا تمام مردم شهر و سرزمین را در یک شب با گاز سیانور مسموم کنند و حتی برای اینکار در نهایت خودشان هم کشته شوند.
تا مدتی آنقدر شدت آلودگی زیاد بود که اگر کسی به یکی شهر وارد می شد زنده نمی ماند یا برای همیشه آسیب می دید و این شد بن داستانی از جنگ دو جادوگر و طلسم شهرِ مرمرین که دروازه ای بزرگ و وحشت آور داشت که جادوگر آن را برای شهر ساخته بود و آتش بر آن اثر نمی کرد.
ساندر بولام 12 - تصمیم
ساندر در تختش غلت می زد، تا صبح درگیر فکر به این موضوع بود که اگر واقعاً حق با زئولیم باشد چه؟ اگر او بتواند با نجات و ایجاد تمدن و دانش در این زمان برای این نسل و نسل های بعدی بشر آسایش و رفاه و فرهنگِ پیشرفته بیاورد چه؟ زئولیم فکر ساندر پیش از فرستاده شدن را هم تائید و هم رد کرده بود که اگر زئولیم باعث تناقض در زمان شود خود به خود امکان رفتنش به گذشته را از میان می برد. زئولیم گفته بود شاید حتی زمان بتواند به گونه ای تغییرات یا حتی زخم های وارد شده به خودش را به مرور در طول «زمان» ترمیم کند. و روی این کلمه ی زمان به نوعی تاکید کرده بود. ساندر در باره ی چرخه ای شدن این کار پرسیده بود و زئولیم گفته بود احتمال آن ناچیز است، او اول باید بعد از تولد به مدرسه برود، دانشگاه، معرفی به اولین شغلش و بعد انتقال به یک مرکز تحقیقاتی و بعد انتخاب برای پروژه و بعد انتخاب به عنوان سر دانشمند و تازه اگر همه ی شرایط یکسان باشد هیچ دلیلی وجود ندارد که این خطر را قبول کند.
هنگام صرف صبحانه برای زئولیم پیام فرستاد که پیشنهادش را قبول می کند.
ساندر بولام 11 - ساندر
برای ساندر دستورات مشخص بود، جلوگیری از فعالیت زئولیم پلندی به هر قیمتی و با کمترین تاثیرات زمانی، و بهترین روش هم همان بود که ابتدا در نظر داشت، پیش بینی دانشمندان این بود که اگر موفق می شد زئولیم را بدون دیده شدن –از جایی مانند پنجره ی اتاقش در مهمانپذیر- بکشد، از زئولیم و قلمرو و دانشمندانش، افسانه ای محو و پر تحریف از شاهی می ماند جادوشناس و دستیارانش که شهری درخشان را ساخته بودند و... ساندر فکر کرد به نفس پیش بینی گذشته!
در راه بازگشت زئولیم برای او گفته بود این اولین چرخه ی بازگشت او است، اگر به هر نحو جلوی او را بگیرد، یک چرخه ایجاد می شود با این تفاوت که بار دوم و بعد از آن شاید داستان نابودی این تمدن که هنوز زیاده نوپا بود را دانشمندان بتوانند از میان افسانه های فراموش شده و از دل افسانه های دیگری بیابند و باز پیشنهاد همکاری را تکرار کرده بود.
و یک درخواست دیگر هم داشت گفته بود «چه پیش نهاد اول را قبول کنی یا نه، خواهش می کنم این را رد نکن» و از او خواسته بود اگر پیش از آمدن به گذشته یا آنطور که زئولیم با لبخندی از رضایت و خوشی حالی گفته بود «حال» تغییری با قبل از سفر او درک شده بود را برایش بگوید، هرچند نا ممکن باشد چرا که او داشت مسیری از جایی نزدیک شروعش تغییر می داد. با این حال می خواست بداند حالا که تغییر عملی ایجاد نکرده آیا در آن سو کسی تغییر جزئی را درک کرده؟ مثلاً تناقضی در روایت های داستانی ایجاد شده؟ تشخیصش غیر ممکن بود... خیلی از افسانه ها خود به خود روایت های متفاوتی دارند. و با وجود خواست قلبی ساندر برای این کار نتوانست جوابی بدهد که وجود تغییر را تائید یا تکذیب کند.
ساندر بولام 10 - پادشاه
نام شاه، زِئوُلیم پَلَندی بود. او سر دانشمند پروژه ی زمان بود و ساندر بولام سرپرست بخش حافظتِ این پروژه ی فوق سری که تقریباً هیچ کس اطلاعی از واقعی یا شایعه بودن آن نداشت. حتی وزرائی هم که در طی 15 سال این پروژه به این مقام رسیده بودند وقتی از این پروژه با خبر می شدند که درباره ی آن سوال می کردند. کسی درباره ی پروژه ی زمان و از آن مهم تر موضوعش صحبت نمی کرد. حتی در برابر سوال پارلمان از رئیس جمهور درباره بودجه ی هنگفت موسسه ی حاصل همکاری یکی از مراکز تحقیقاتی وزارت خانه ی علوم و سازمان های اطلاعاتیِ سطوح بالا، در 10 سال پیش هم عملاً هیچ اطلاعی داده نشد و به جای آن یک سری پرونده ی پوششی برای توجیه به پارلمان ارائه شد.
زئولیم آن زمان که مسئول پروژه بود، بدون استراحت و تردید تمام زمانی که به عنوان یک موجود فانی در اختیار داشت را صرف پروژه می کرد و اصرار داشت به اینکه دستگاه هایشان خیلی بیشتر از آنچه در آغاز پروژه، زمانی که او هنوز سر دانشمند پروژه نبود، دیگران تصمیم گرفته بودند که صرفاً وسایلی برای «بررسی و نظارت و برای درک چرایی رویداد های گذشته و فعلی و چگونگی رویداد های آتی و شناخت، ریشه یابی و برای رویداد های آتی پیشگیری آنچه کشور را تهدید می کند و یا خواهد کرد» بود، باشد.
البته هیچ وقت در طول این سال ها تصمیم قاطعش را برای تغییر دادن اساسی روند تاریخ بروز نداده بود، با اینکه چیزی در باره ی خواسته ی قلبی اش نگفته بود اما همیشه اصرار او برای اینکه پروژه را از ابتدا روی ساخت دستگاهی پیش ببرند که بتواند انسان و ابزار آلات لازمه ی او را به در زمان انتقال بدهد، کمی تردید ایجاد کرده بود ولی کسی فکر نمی کرد که برنامه ی او اینقدر گسترده باشد. او در توجیه برنامه ها و طراحی های بلند پروازانه اش می گفت، اگر بتوانند چیزی بیشتر از یک دستگاه نظارتی بسازند، این اسباب نه تنها خواسته نظارتی شان را می تواند برطرف کند بلکه می تواند در پروژه های دیگر مانند تِله پورت و دیگر چیز ها هم کاربرد اساسی داشته باشد. این یعنی باز شدن درهای فواصل خیلی خیلی دور، یا حتی امکان سفر های دور فضایی بدون با وسایل ساخته شده ی امروزی هم با موفقیت این طرح عملی می شد...
حالا زئولیم در گذشته ای خیلی خیلی دور شاهی بود، که با تمام توان سعی می کرد که از یکی از اولین عقب گرد های دانش و فرهنگ بشری جلوگیری کند و اضافه به آن آنقدر دانش و تمدن و فرهنگ بشر را بالا برده و گسترش دهد که با نابود شدن یک یا چند شهر تمدن هزاره ای عقبگرد نکند و بعد هم برای چند هزاره در حال درجا زدن نباشد.
این کار را هم از دژ مرکزی شروع کرده بود.
ساندر بولام 9 - دانشگاه
ساندر و شاه وارد زیر زمین ساختمان هنوز در حال کامل شدن دانشکده ی علوم شدند. شاه با اشاره به زیر زمین گفت آنقدر همه ی کارهایشان را مخفیانه انجام داده اند که حتی حالا و اینجا هم برای هر کار علمی اش نا خود آگاه به زیرِ زمین کشیده می شود و گفت بعد باید بروند کتابخانه را ببینند، کتاب هایی که از تمام جهان، هر جا که قرار بود کتابخانه ای بسوزد جمع می کرد و بیشتر دانشمندانش هم مغضوبین بودند. به گفته ی شاه این کتاب ها سوخته اند و آن مردم مرده! و او همه را جمع کرده بود.
کارگاه ساخت سیم را به ساندر نشان می داد، گفت کتاب ها را ترجمه می کنند و دانش دانشمندان را با آنچه او از علم می داند هماهنگ و «امروزی». ساندر گفت نباید این کار را بکند، دخالت در تاریخ...
شاه گفت که آنها این فرصت را پیدا کرده اند که بین تاریخی که می شناختند و رفاهِ بشریت یکی را انتخاب کنند و گفت «فکرش را بکن ساندر، نزدیک 2 میلیون سال پیش کسی یک طبر فلزی ساخته، و بعد تمام این ها فراموش شده تا چند هزار سال پیش، به خاطر اینکه هر بار تمدنی پا گرفت یک نفر، یا یک قومِ، وحشی تمامش را سوزاند و هر بار که نابغه ای رشد کرد یک مشت کند ذهن کشتندش» و به ساندر گفت که او میوه ی تمدن ها را از نابودی نجات می دهد و نوابغ را – و امیدوار است بعد از آن، هر کس که علاقه داشته باشد را- با علم روز آشنا می کند تا نسل های بعدی – قبلی بشر- را از فلاکت و عقب ماندگی نجات دهد، «ساندر یادت هست که چقدر از این بی عدالتیِ کم بودن پیشرفت علم ناراحت بودم» حالا فرصت داشت که جبران کند.
ساندر به یاد شاه آورد که او همه چیز را نمی داند و او جواب داد که همین که بتواند اصول اولیه فیزیک و ریاضی و پزشکی و شیمی و بهداشت را به آنها که استعداد دارند بیاموزد عالی است، اگر سطح علمی دانشمندانی که همین حالا اینجا هستند را به نیمه ی قرن بیستم برساند عالی است. باز ساندر از روند تاریخ گفت.
«ببین ساندر، تاریخی که به ما رسیده بود کثافت محض است، پر از دیکتاتور، بیماری، خرافات و بی عدالتی. تو شاید تاریخی را که با وبا و آدم سوزی علامت گذاری شود دوست داشته باشی اما من نه، هر کاری برای بهبود وضع انسان ها می کنم.» می دانست که ساندر کاری را که برای انجامش آمده را انجام می دهد. برای همین به ساندر گفت که حتی اگر بتواند او را بکشد هم امیدوار است کسانی را که در این مدت شاید کم، پرورانده آرزو هایش را عملی کنند.
بازدید روزانه ی شاه که اینبار به خاطر مهمانش کمی بیشتر طول کشیده بود تمام شده و برای بازگشت سوار کالسکه شده بودند. شاه به ساندر گفت که دانسته های او، به ویژه درباره ی علوم نظامی بسیار، حیاتی هستند و او اصلاً مایل نیست که قلمرو اش که آن را به عنوان بیمه ی آینده ی بهتر برای بشریت می دانست طعمه ی اقوام همسایه شود «یک افسوس دیگر برای تمدنِ درخشانی که با حمله قبایل وحشی و بدوی نابود و خاک شد و جز چند خرابه از شکوهش نماند» و از ساندر خواست که مسئولیت ریاست دانشکده ی نظامی که ساختمانش تازه تمام شده بود را قبول کند و در مرحله ی اول تعدادی مدرس تربیت کند. و به او یاد آوری کرد که چون برای کشتن او آمده و به ویژه با ورود طوفانی اش به شهر، اگر قبول نکند احساس حماقت خواهد کرد اگر بگذارد آزاد بگردد.
ساندر بولام 8 - کمین
ساندر سلاحش را آماده کرده و پشت پنجره کمین کرده بود، کمین گاهش حتی رویایی بود. جنب و جوش مقابل دروازه کاخ نشانه ی آمادگی برای خروج شاه بود، ساندر اسلحه اش را دوباره خیلی تند نگاه کرد و آماده شد و نشانه گرفت. صدای پر شدن شارژ باطری ها را که روی 100 درصد گذاشته بود شنید.
کسی به در زد، ساندر در ابتدا جوابی نداد. گوش هایش را تیز کرد، صدای خدمتکار را شنید که به شخص دیگری می گفت اطمینان دارد که نجیب زاده در اتاقش است و ممکن است خسته از سفر به خواب رفته باشد. ساندر فکر کرد دلیل خوبی است و اگر خوش شانس باشد و لو نرفته باشد مراجعه کننده را تا بعد از انجام کاری که برای آن اینقدر خطر کرده بود و حالا اینجا بود، از او دور می کند.
اما شنید که آن شخص دیگر باز در زد و گفت که دستور دارد او، ساندر بولام، را به ملاقات شاه ببرد تا او را به دانشگاه علوم همراهی کند و اینکه شاه منتظر او می ماند تا با هم حرکت کنند. ساندر اسلحه را در لباسش پنهان کرد و در را باز کرد. حالا دیگر فایده ای نداشت، شاید در کنار شاه برای قتلش شانس بیشتری داشت.
همراه گارد ویژه ی خانواده ی سلطنتی وارد کاخ شد، «شاهِ پیروز، شاهِ علم دوست، شاهِ ملت» وارد شد. برای ساندر آغوش باز کرد. ساندر هم او را در آغوش کشید و گفت عجب عنوانی درست کرده و شاه جواب داد که از آهنگش لذت می برد، «مثل همه ی دیکتاتور ها» و از او خواست که سلاح هایش را به او بدهد و ساندر هم همه را تحویل داد.
بعدتر شاه به ساندر گفت از بلایی که سر نگهبان ها آورده مطمئن شده که او برای کشتنش فرستاده اند و پرسید «عکست را دوست داشتی؟» و بدون اینکه منتظر جواب شود ادامه داد: «لازم بود یک موجود ترسناک باشی تا مردم از همدیگر نترسند... نباید آنطور خون راه می انداختی» و به ساندر که معترض بود گفت که در حال تصفیه ی نگهبان ها است و همین روز ها نوبت آنها می شده.
ساندر بولام 7 - مهمانسرای شاهی
مهمانپذیر حتی از دژِ مرکزی هم نو تر بود. ساخته شده برای مهمان های انگشت شمارِ لایقِ اقامت در کنار کاخ سلطنتی و رفت و آمد به آن هرچند نه چندان مفتخر به دیدار با خانواده ی سلطنتی. از بابت پیدا کردن محل اقامت ساندر خودش را خوش شانس به حساب می آورد. چند سکه ی طلا از کیسه ای که در جیب لباسِ نویِ داخل کیسه ی پنهان کرده بود، روی پیشخوان مهمان خانه گذاشت و گفت اتاقی لایق و با پنجره ای به خیابان می خواهد. که به دست آورد. چیزی شبیه یک سوئیتِ تاریخی اما نو!
وقتی در مقابل چند سکه ی طلا که به صندوق دار برای خرد کردن داده بود پول کاغذی تحویل گرفت فهمید که فرصت چندان زیادی ندارد. از قبل می دانست که شاه هر روز برای رفتن به کتابخانه و دانشگاه کاخ از کاخ خارج می شود، طول خیابان را در کالسکه ی روبازش از کاخ تا میدان و از میدان تا دانشگاه و از آنجا تا دانشکده ی علوم که در عمل هنوز در حال ساخت بود، طی می کند. ساندر فکر می کرد که بهترین فرصتش این است که در مهمانسرا، پشت پنجره ی اتاقش بماند تا شاه از مقابلش عبور کند و همانجا به شلیک از فاصله ای که زیاد هم نبود می توانست شاه را بکشد.
ساندر بولام 6 - خیابانِ مرمری
ساندر در حالی که داشت پیاده به سمت علامت مهمانسرا می رفت، توجه اش از پیاده رو و میان ردیف درخت های چنار که دو طرفِ خیابان - که به ردیف درون نهرِ مصنوعی به پهنای بیشتر از یک متر که کفش بجز در اطراف هر درخت با قلوه سنگ پوشیده شده بود و البته احتمالاً نوعی سمنت، که آهک نمی توانست باشد چون درخت ها زنده بودند، کاشته شده و مسیر پیاده ها را از سواره ها جدا می کردند – به کف پوش مرمری سفید یک دست خیابان بود، هم پیاده رو ها و هم مسیر سواره که اصولاً برای کالسکه و اسب و مانند اینها بود از صیقل و سفیدی می درخشید. ساندر فکر کرد باید وقتی که نور خورشید در مسیر خیابان باشد این راه کور کننده باشد و تعجب می کرد از اینکه چطور می توانند روی این سرسره ی سلطنتی حرکت کنند، یا اگر حرکت می کنند چطور می ایستند!
یاد گرانیت های سرخ کف خیابانِ خانه اش افتاد که هر چند متر برای تزئین در پیاده رو گذاشته بودند و چند روز بعد به خاطر اینکه سطح سُرِ آنها مردم را به زمین می انداخت، سطح صیقلی آنها را سابیده و زبر و کدر کرده بودند، آن سنگ ها 20 سانتی متر در بیست سانتی متر و به فاصله از هم در میان سنگ های عادی کف پوش پیاده رو کار گذاشته بودند و آن طور مایه ی دردسر شده بود، با اینکه زیبا هم بودند.
ساندر بولام 5 - دژ مرکزی
دژ مرکزی در واقع قلعه ی کوچکتری در قلعه ی بزرگتر شهر، که ساندر در دروازه اش گرفتار شده بود، بود. از دستفروش ها اینجا خبری نبود و در نگاه اجمالیِ ساندر حالتی میان آریستوکرات و بورژوا داشت. اینجا وضعیت لباس او بیشتر به چشم می آمد، شاید در میان عامه ی رعایای شهر لباسِ نجبا، لباسِ نجبا بود، ولی اینجا ساندر در لباسی که پوشیده بود نگاهِ دیگران را احساس می کرد.
ساندر دوباره به بیرون دژ مرکزی رفت و در یکی از کوچه های تنگ و احتمالاً بن بست که در دژِ مرکزی انگار اصلاً نبودند، جایی دور از چشم پیدا کرد – که کار سختی هم نبود – و لباس دوم را پوشید، و وقتی داشت لباس مندرس را در کیسه می گذاشت چشمش به اسلحه ای که نگهبان کمی نگاهش کرده بود کنارش گذاشته بود افتاد، آنرا برداشت، شارژش را نگاه کرد که کامل پر بود. آن را در ریز لباسش پنهان کرد.
اسلحه گلوله های ژلاتینی حاوی نیتروژن مایع پرتاب می کرد که بعد از مدتِ کوتاهی چندان اثری از خودشان به جا نمی گذاشتند. ساندر اصرار داشت که یک سلاح گرم واقعی، که گلوله شلیک کند هم همراه داشته باشد ولی به خاطر باقی ماندن اثر و حتی خود گلوله مخالفت کرده بودند.
ساندر حالا در لباس نویی که پوشیده بود به دژ مرکزی بازگشت. کمی که در خیابان وسیع و تمیز سنگی مسطح که از مقابل دروازه شروع می شد و در تضاد با راه نسبتاً کثیف و پراز چاله و که به دروازه می رسید بود، جلو رفت به میدانی که از بیرون دروازه هم فواره هایش دیده می شد رسید، در سمت غرب آن میدان کاخ حکومتی که با دیوار های مرمر سفیدش دیده می شد، خیابانی مانند قبلی اما چشمگیرتر در تزئینات شهری اش از میدان به کاخ منتهی می شد و مهمان سرای سلطنتی در این خیابان بود، احتیاجی به سوال کردن نبود، ساندر خیلی ساده توانست تابلوی آن را در بالای درِ بزرگ و حتی زیبای مهمان سرا بر خیابانِ کاخ ببیند.
ساندر بولام 4 - شهر
ساندر احساس گرسنگی می کرد، هنوز صبح یا دست کم پیش از ظهر بود. باز به میان جمعیت برگشت. به هر حال باید جایی را برای شب پیدا می کرد و چه بهتر که اینکار را حالا انجام می داد و در نتیجه می توانست همانجا چیزی هم برای خوردن پیدا کند. این مدت کوتاه توقعش را کم کرده بود، هرچند که پیشتر هم چندان متوقع نبود. ترجیح داد اول از جسد نگهبان تا آنجا که می تواند دور شود و بعد به جستجوی خوابگاه و غذا خوری بپردازد...
از یک فروشنده که خربزه می فروخت – که با توجه به فصل به نظر ساندر عجیب بود- سوال کرد و او به نجیب زاده (چیزی که از وجنات ساندر برداشت کرده بود) جواب داد که مهمان خانه ای که در شان او باشد، مهمان خانه ی شاهی در کنار کاخ حکومتی در دژ مرکزی قرار داشت.
با اینکه می دانست حالا در تعقیبش هستند به نشانی که از مردِ خربزه فروش گرفته بود رفت، راه که می رفت می دید که تصویری باید او می بود را به دیوار می زدند، صورتی خشن، بدوی (از نظر تکاملی شاید نئاندرتال حتی!) و ظاهری خیلی وحشی و خطرناک... دیدن تصور به این صورت با اینکه به نوعی در او احساس اینکه مورد توهین قرار گرفته است را ایجاد می کرد اما با دادن این امید که کسی نخواهد شناختش باعث خوشحالی کم رنگی در او می شد.
ساندر بولام 3 - چاقو
نگهبان که انتظار دیدن ساندر را نداشت صدایی از بالای سرش شنید و همزمان کسی دسته ی چاقو را از دستش کشید، ساندر بود. بعد در مقابل چشم های متعجب نگهبان شروع به باز کردن بعضی از تیغه های دسته و توضیح دادن «در باره ی چاقوی ارتشی سوئیس» که چه ابزارِ خوبی مخصوصاً در سفر است و یکی را که میله مانند بود کامل باز کرد طوری که عمود به دسته چاقو ایستاد و باقی را بست و طوری دسته ی چاقو را در دست گرفت که نگهبان نوک میله که باریک شده بود و چیزی مانند + روی آن بود را از بین انگشت های ساندر می دید. ساندر گفت «اسم این الان آچار پیچ گشتیه». نگهبان که از چند ثانیه پیش که دست به شمشیرش داشت شمشیرش را از غلاف کشید اما ساندر روی نگهبان پرید و با مشت به گردن نگهبان از زره بیرون بود کوبید و فلز نسبتاً نوک تیز را در گردن نگهبان فرو کرد. هنوز شمشیر نگهبان کامل از غلاف خارج نشده بود. ساندر به اطراف نگاه کرد، کسی شاهد نبود، به سرعت وسایلش را جمع کرد و دقت می کرد که چیزی از قلم نیافتد. بعد به نگهبان که حالا تمام کرده بود نگاه کرد و مطمئن شد که نبض ندارد و حرکت کرد.
ساندر بولام 2 - کیسه
ساندر که حالا از بهت اولیه اش خارج شده بود بود، نگاهی به سرباز ها کرد و گفت اگر مسیر حرکت نگهبان را به او بگویند زنده می گذارتشان. سرباز ها دست به قبضه ی شمشیر هایشان بردند و به دست های بازِ ساندر نگاه کردند. ساندر بندِ بریده شده را بین دو سرباز روی زمین انداخت و باز پیشنهادش درباره ی نگهبان را تکرار کرد. سرباز ها حمله کردند، ساندر شمشیر آنکه یک گام جلوتر بود را در یک آن از دستش در آورد و گلوی دیگری را با آن برید و به سمت سرباز اول، که استخوان شکسته ی ساعدش از پوست بیرون زده بود، چرخید، نیازی به تکرار کردن سوال نبود، سرباز مسیر را گفت و ساندر بولام به دنبال نگهبان راه افتاد.
حادثه آنقدر کوتاه بود که بجز آنها که خیلی نزدیک به آنها بودند کسی متوجه آن نشده بود و آنها که دیده بودند نمی توانستند قبول کنند که یک جوان نحیف آنطور دو سرباز دروازه بان را مغلوب کند و آنچه را از آن چند لحظه در گیری دیده بودند را برای آنها که با دیدن دو سرباز روی زمین افتاد یکی با گلوی بریده که حالا که دیگر از گلویش خونی نمی آمد تمام اطرافش را خون گرفته بود و دیگری که استخوان شکسته ی ساعدش به طرز زننده ای بیرون زده بود و گاهی از درد فریاد می زد، جمع شده بودند تعریف می کردند.
نگهبان نمی توانست صبر کند، کناری ایستاد و کیسه را باز کرد، از اینکه چیزی در کیسه نبود که انتظارش را داشت عصبانی شده بود، محتویات کیسه را روی زمین خالی کرد؛ دو لباس یکی مانند همان که تن ساندر بود اما نو و دیگری خیلی عجیب و چند کتاب، چیزی شبیه دسته ی چاقو اما با شیار های فلزی در دو طرف آن و یک استوانه که یک سمتش شیشه ای بود و یک شئی فلزی زاویه دار چیز های بی معنی دیگر که حتی نمی توانست بفهمد از چه ساخته شده اند. دوباره دسته ی چاقو را برداشت، فکر کرد شاید نشانِ خاندانی یا علامت جاسوس ها باشد. اگر اولی بود ممکن بود در دردسر افتاده باشد هرچند کسی از سیاه چال ها خبری نمی برد.
ساندر بولام 1 - نگهبان
برای لحظه ای کیسه اش را روی زمین گذاشت؛ یکی از نگهبان ها به طرفش حرکت کرد، ساندر به نگهبانِ چاق و درشت و هیکل که به طرفش می آمد نگاه کرد. نگهبان، با لحنی نا خوش آیند برای بولام، می خواست بداند چرا او کیسه اش را آنجا گذاشته است. ساندر بولام به نظر کوفته می آمد، جواب داد خسته است و کیسه اش سنگین، نگهبان که از دور ساندر را در نظر گرفته و سبک سنگین کرده بود و قیمت و ارزش لباس های را، پیش از فرسوده شدن در سفر، تخمین زده بود حالا که بهانه ای به دست آورده بود اصلاً مایل به از دست دادن فرصت نبود. به ساندرِ متعجب گفت که به او مشکوک است و باید کیسه اش را بازرسی کامل کنند و او نیز بازداشت است تا مشخص شود مقصودش از ورود به شهر و قرار دادن کیسه اش در مسیر جمعیت دروازه چه بوده...
ساندر شگفت زده همراه نگهبان و دو سرباز به سمتی که نمی دانست سیاه چال های شهر است حرکت کرد. نگهبان که خودش غنیمتی که گرفته بود یعنی کیسه ی ساندر را حمل می کرد، از ساندر پرسید آیا چیزی همراهش دارد؟ و ساندر سرش را به نفی تکان داد و نگهبان بعد از اینکه به سرباز ها دستور داد قبل از انداختن او به سیاهچال خوب بگردندش و هرچه پیدا کردند برای او ببرند که مدرک هستند. هنوز کسی اسم ساندر بولام را نپرسیده بود، نگهبان که رفت یکی از سرباز ها گفت که اگر آن ها را راضی کند می تواند از دستشان فرار کند، وگرنه پایش که به سیاهچال برسد دیگر آفتاب و سطح زمین را نخواهد دید و از گرسنگی و تشنگی خواهد مرد و کسی حتی جنازه ها را از ساهچال ها خارج نمی کند.
ساند بولام . - در و دروازه ی شهر
و این چنین بود که ساندر بولام از دروازه ی شهر گذشت. دروازه ی بسیار پهن با درهای بزرگی بود که با طلوع و غروب خورشید باز و بسته می شدند. وقتی از میان لت های در روز کاملاً بازِ درِ دروازه عبور می کرد لحظه ای ایستاد و به آن ها نگاه کرد؛ چوبی و آهن کوب بودند، ورقه های ضخیمِ پولاد روی تخته های ضخیمِ چوبِ سخت قرار گرفته بودند و زائده ها، میخ ها و نیزه ها و سر نیزه هایی که روی آن بود، حالا که در باز بود و روز و صلح و آرامش بر قرار، آویز هایی شده بودند برای دستفروش های کنار دروازه تا خنذر و پنذر و چیز هایی که برای فروش داشتند را به آنها بیاویزند، اما او می توانست به راحتی تصور کند وقتی شب یا جنگ باشد چه تصویر وحشتناکی برای آن ها که آن سوی بیرونیِ دروازه اند و قصد ورودِ به زور به شهر را دارند ایجاد می کند.
یک برش از پارک محل
بوته ی گل رو از دور می بینم، درست مثل بوته ای که توی خونه کنار حوض دارم، اما اسمش رو نمی دونم، مثل رز اما گل های کوچکتری داره؛ هوس می کنم که برم کنارش بشینم. موبایلم رو خاموش می کنم و می شینم. حالا می بینمشون که دارن بدمینتون بازی می کنن. هر ضربه ای که به توپ می زنن رو می شمرن و انگار رکوردشون یازده تا است، چون وقتی به دوازده می رسه خوشحال می شن و به سیزده نمی رسن.
یاد تربیت بدنی 2 توی دانشگاه می افتم که بدمینتون رو انتخاب کرده بودم و اینکه فکر می کردیم سبک باشه ولی اولین جلسه ای تمرین کردیم به نظرم سنگین ترین ورزش دنیا اومد. دوباره توجهم جلب بازی شون شد به نظرم خیلی بدوی اومد و از فکر خودم خنده ام گرفت. راکت ها رو اشتباه گرفته بودند و خیلی بد هم ضربه می زدند. فاصله ام زیاد نبود، یک آن فکر کردم بهشون بگم، بعد فکر کردم به من چه ربطی می تونه داشته باشه و اینکه مگه خودم درست بلد هستم که بخوام اینطور فضولی کنم؟!
باز فکر کردم شاید فکر کنن که برای اینکه سر حرف رو باز کنم، این کار رو می کنم؛ که اینطور نبود ولی با خودم گفتم خوب بد هم نیست! همین که خواستم دهنم رو باز کنم دوباره شک کردم، چشمم روی رنگ صورتی راکت ها گیر کرد، نمی دونم ارتباطی داشت یا نه اما چیزی نگفتم. یاد اولین و آخرین ماست و میوه ای که خودم افتادم، ماست و توت فرنگی، درست هم رنگ همین راکت ها دوباره مزه ی وحشتناکش توی دهنم پخش شد.
برگشتم طرف شاخه ی گلی که از بقیه ی گل های بوته نزدیک تر بود، بوش کردم، بوی خاصی نداشت مثل همیشه! بلند شدم و زدم بیرون، در حالی که داشتم و موبایلم رو روشن می کردم وارد پیاده رو شدم.
خستگی، ترس و امید
اگر از من بپرسند ترس را مهمترین عامل هر اقدامی از سوی بشر می دانم، اصلاً همین ترس است که به هر چیزی معنی و مفهوم می دهد و بیشتر حتی... و وقتی این عامل اساسی از میان رفت دیگر هدف و انگیزه ای برای بشر باقی نخواهد ماند...
برای همین هم وقتی که فهمیدم که دیگر امکان زنده بیرون رفتنم از کویری که محاصره ام کرده وجود ندارد، وقتی در بخش آگاه و نا آگاه مغزم رسوب کرد که مرگ حتمی است، مرگِ نزدیک نه آن مرگی که وقتی بچه ایم خیلی دور و وقتی پیر می شویم خیلی کهنه و غیر واقعی است، مرگی که همراهت قدم بزند، نه یک قدم پس یا پیش، درست در کنارت و نه ساکت، بلکه هم کلامت... وقتی این واقعیت را قبول کردی و فهمیدی نه گریزی هست نه گزیری و چه تلاش کنی و چه نه به هر حال خواهی مرد، کم کم ترس هم مثل نگرانی می رود. می مانی و جهان اطرافت که ناگهان تمام معنی اش را از دست داده و حتی دیگر مرگِ شانه به شانه ات هم نه به پیش می راندت نه به پس می کشد تو را و نه حتی سعی به راه بردن یا نهگداشتنت می کند. با خودت فکر می کنی حالا که به هر حال می میرم چه فرقی دارد که این عقرب نیشم بزند یا نه...
...تمام اطرافم کویری بود یکدست، فرق کویر و بیابان را می دانید؟ اگر نمی دانید مهم نیست! ...به عقب که می رفتی بعد از مسیر کوتاهی رد ماشین محو و نا پدید می شد. ...افرادی که در کویر ویلان می شوند چند اشتباهِ عام دارند که در نهایت به مرگشان ختم می شود، اولین اشتباه البته وارد شدن به کویری است که... به ویژه تنها و مخصوصاً اگر از قبل کسی را از برنامه و مسیر سفرت و البته زمان ورود و خروج (آغاز و پایان) با خبر نکرده باشی... اما، اول اینکه از ماشین، کاروان یا هی چیز دیگر خارج می شوند آن هم در آفتاب، بعد اینکه عرق می کنند، گرما آزارشان می دهد شروع به کم کردن لباس هایشان می کنند، و پوست برهنه شان آسیب پذیر و مقابل تابش مسقیم خورشید رها می شود، آفتاب بیشتر، تعریق بیشتر و سوختگی بیشتر و تشنگی، این یعنی بازهم بیشتر از دست دادن املاح و مواد حیاتی بدن و مصرف بیشتر دخیزه ی معمولاً ناچیز آب و... بعد هم کم کردن وسایل، حتی رها کردن قمقه ی خالی هم مرگبار می تواند باشد، بعد خوابیدن زیر آفتاب، حتی وقتی در سایه ای دراز می کشی کمی بعد که خورشید گشت آفتاب اینبار روی جسم خوابیده ات می افتاد و قبل از اینکه بیدار شوی مدتی شاید زیاد در معرض آفتاب هستی.
اگر در بیابان باشی البته خطر هایی مثل حیوانات هم بیشتر هستند، مار و عقرب و... مثلاً!
چون اشتباه های پیش از حرکت را انجام داده بودم، حساب کردم نشستن داخل اتاق آهنی ماشین ممکن است تا ابد طول بکشد. یک چرخ دستی با لوازم ماشین که باز می شد درست کردم، بنزین باقی مانده در باک را در یک پیت خالی کرد – برای اینکار شلنگ بنزین را بریدم- و با پیت بنزین یدک در چرخ گذاشتم، باطری و چراغ های جلو را هم باز کردم و برای روشنایی – اگر می توانست مدتی راهم را روشن کند تا بعد سراغ سوزاندن بنزین ها بروم- روی چرخ بستم و آب رادیاتور را هم در یک پیت دیگر خالی کردم، فکر کردم با اینکه قابل خوردن نیست اما به هر حال می تواند پارچه ای را مرطوب کند، ولو بو بدهد بهتر از حرام کردن آب آشامیدنی ام است، بعد صبر کردم تا تاریک شود.
فکر می کردم می توانم با جی پی اس و نقشه راهم را پیدا کنم، البته قطب نما هم بود و مثل همه ی داستان ها ستاره ی قطبی و غیره ولی در یک کویر مسطح بدون یک تپه برای خوش کنک، اینکه چهار جهت اصلی را بدانی مهم نیست، چون نمی توانی بفهمی کجا هستی در این صفحه ی صاف و بی علامت!
اولین شب سرد و البته موفق آمیز بود، آفتاب که زد، چرخ را خالی کردم و با اثاثی که همراهم بود خزیدم زیر چرخ که رویش را با پارچه پوشانده بودم تا بلکه مانند چادری مرا حفظ کند، رویش هم گاهی از آب رادیاتور می ریختم که مرطوب هم باشد و حتی شاید کمی هم خنک. شب دوم اما جی پی اس از کار افتاد، اول فکر کردم از باطری اش بود ولی بعد -که البته دیگر دیر فایده ای نداشت- فهمیدم که به خاطر جنگ بوده که نیروی هوایی امریکا تمام سیستم جی پی اس را بجز برای ارتش آمریکا غیر فعال کرده بود.
وقتی هدفی مقابل چشم خود نداشته باشی مثلاً در کویر بسته به اینکه چپ پا یا راست پا باشی به سمت پای ضعیف تر مسیرت منحرف می شود و بدون اینکه بفهمی شروع می کنی در یک دایره ی بزرگ راه رفتن، خورشید و ماه چون حرکت می کنند چندان مناسب نمی توانند باشند ولی ستاره ی قطبی چون سرعت حرکتش در آسمان آنقدر کم است که طی نسل ها تقریباً بی حرکت به حساب بیاید مبنای خوبی است. ایراد قضیه فقط این است که نمی توان به نگاه دائم به بالا سر راه رفت، پس مقابلت را نگاه می کنی، غافل می شوی و بعد از مثلاً 500 متر (اگر خوش شانس باشی) متوجه می شوی و باز مسیرت را به سمت ستاره –یا هرجهتی به مبنای ستاره- می گردانی، حال از خط اولیه مسیرت منحرف شدی و باز داری به سمت شمال –غرب، شرق یا جنوب- حرکت می کنی اما نه سمت آن نقطه ای که می خواستی و نه در مسیر مورد نظرت که در بهترین حالت در مسیری به موازات راه قبلی راه می افتی، اگر این اتفاق باز هم بیافتد که احتمالش زیاد هم هست، با اینکه از ستاره برای جهت یابی کمک می گیری گم می شوی، قطب نما هم همینطور. راه مقابله البته همراه بودن یک چپ پا با یک راست پا است (می گویند!).
شب دوم، دوباره وسایل را بار کردم، از غذایی که برای چند روز سفرم با ماشین داشتم جیره ای خوردم و مشعل های بنزینی که برای بعد از تمام شدن باطری بود را روشن کردم، روی نقشه چیز هایی دیده می شد ولی از روی زمین همه چیز کاملاً یکسان بود. راه افتادم. سعی می کردم با ستاره ها جهتم را درست نگهدارم. روز شد، شب شد.
و روز چهارم بود که مرگم را دیدم، کمی دورتر در آفتاب ایستاده بود، نمی دانم چرا ولی اصلاً به فکرم نرسید کسی که می بینم ممکن است انسانی باشد که بتواند کمک کند. می دانستم ولی هنوز باور نمی کردم که مرگم باشد. با اینحال وقتی دعوتش کردم به چرخ/چادرم آمد، خودش را معرفی کرد و بدون تعجبی که انتظار داشتم باورم شد. در عین حال مطمئن شدم که عقلم را از دست داده ام ولی باز فکر کردم توهم یا چیزی مثل «اسکیزو» –اگر باشد- برای تنهایی زیاد هم بد نیست!
نگفت چقدر به مرگم مانده، شاید فکرم را خوانده بود، چون می خواستم اگر روزی را می گفت همان لحظه یکی از تیغه های چاقوی سوییس آرمی یی که این چند روز از وقتی راه افتاده بودم، پراستفاده ترین ابزارم بود را به قلبم فرو کنم و مثلاً چه چیزی را ثابت کنم؟! شاید آخرین شوخی و لجبازیِ یک آدم بدقلق! پرسید می خواهم ادامه بدهم؟ می خواستم، گفت پس از فردا با هم حرکت می کنیم. می خواستم بپرسم فکر می کند موفق می شوم که از این کویر زنده بیرون بروم که فکر کردم، احمقانه است، که اگر اینطور بود چرا باید به سراغم می آمد؟
هفت روز و هشت شب مرگم همراهم بود و من کاملاً بی تفاوت شده بودم، حتی نخواستم که بدانم که می تواند راهم را نشان بدهد یا نه، گفتم که وقتی مرگ درست شانه به شانه ات باشد...
شاید هم واقعاً تحمل روانی ام تمام شده بود، و توهم می دیدم، شاید در طول مسیر جایی بی هوش افتاده بودم و تمام این ها رویا های محتضرم بود. به هر حال چهارمین شب عقربی که گفتم نیشم زد... می دانید چطور، نشستم که استراحت کنم، عقرب را کنارم دیدم با انبرهای کوچکش که هرچه کوچکتر باشند مرگ بار تر هستند و هرچه بزرگتر برعکس! با خودم فکر کردم.... به هر حال ذخیره آبم تمام شده بود و غذا هم... و در کویر گم شده بودم، هر چند عقربی که نیشم زد خودِ حضورش علامت خوبی بود اگر...
به هر حال شرط های بعد از آن اگر هرچه بود در چنته ام نداشتم، نه قطره آبی نه تکه نانی... گذاشتم آزادانه تصمیم بگیرد که نیشم بزند یا نه، مرگم هم اعتراضی نکرد. دیگر هیچ دلیلی نبود، نه برای مردن نه برای زنده ماندن، نه برای دور کردن عقرب نه برای فرو کردن یکی از تیغه های چاقوی سوییس آرمی در قلبم... گذاشتم به اختیار فرزند طبیعت و او تصمیم گرفت به مرگِ من.
اینطور شد که من مردم وقتی که دیگر نمی ترسیدم.
کیمیاگر/جادوگر
ایستاده بود رو به من و پرنده ی بزرگی را که با خودش آورده بود را روی شانه داشت. نگاه می کرد به من، نه به صورت یا هیچ عضو دیگری یا حتی یک نگاه کلی به سر تا پا؛ نگاه می کرد انگار تمام وجودم را نگاه می کند. مثل تمام دفعاتی که کاری برای انجام دادن با دستهایم ندارم به نظرم مسخره آمدند این دو زائده ی بد ریختِ آویزان، خواستم در جیبم ببرم شان یا به هم قلابشان کنم یا دست به سینه به ایستم یا از همه بهتر، حالتی که دوستش دارم و معمولاً نا خود آگاه می گیرم، دست چپم را مشت کنم و از آرنج نود درجه خم و ساعدم را عمود به محور فقراتم مماس با کمرم به پشت ببرم، دست راست را می توان به جیب برد یا ساعدش را در دست چپ قرار داد و ساعد دست چپ را به پنجه ی دست راست نگهداشت... اما هیچ کدام از این کارها را انجام ندادم، فکر کردم حالا این کار را نشانه ی ضعف و سر رفتن حوصله یا بی راهی خواهد دانست. همانطور ایستادم و من هم نگاهش کرد، نه به صورتش نه به کلیت جسمش، می خواستم تمام وجود و ذاتش را ببینم، گذشته و حالش و تخمینی از آینده ی احتمالی اش...
پرنده پرواز کرد، شروع کرد به چرخیدن بالای سرِ ما، بدون صدا، بدون کوچکترین تغییری در حرکت و مسیر حرکتش، بدون اینکه نگاهش کنم می دانستم. می خواستم بروم اما او هنوز ایستاده بود و فکر کردم اگر من اول صحنه ای ساخته بود را ترک کنم شاید نشانه ضعفم بداند و اگر بعد از او بروم هم!
او پاهای جفت شده از را کمی باز کرد، به پرنده نگاه کرد و راه افتاد، کمی مسیرش را کج کرد می دانستم از سمت راست من رد خواهد شد، این یعنی فکر می کرد پیروز شده، فکر کردم شاید شده، او تردید های من را نداشت، گذشته و حال من را هم ندیده بود و در باره ِ آینده هم فکری نکرده بود، فقط من را دیده بود، مستقل از همه چیز... نزدیکم بود، گفتم که اشتباه می کند، گفت اگر او اشتباه می کند، من تردید می کنم و همین. راست می گفت... از کنارم رد شد، گفتم اگر به آن جاده برسد قبل از غروب کشته می شود و اگر نرسد بعد از همان غروب کشته می شود، اگر بایستد بیابان زود جانش می ستاند و اگر برود می میرد، گفتم اگر در دفعات قبل که با کسی روبرو شده بود کمی بیشتر نگاه کرده بود و بیشتر، حالا اینطور در منگنه نبود. داشت دور می شد، ایستاد و چرخید به سمتم و نگاهم کرد، حالا که داشت حالِ من را می دید، ماری را که زیر پایش در سایه ی سنگی و بوته ای لمیده بود را ندید، و ندید که نیشش زد و افتادن پرنده اش را هم ندید... بجای حال کافی بود به چند ثانیه پیشِ من که در باره ی آینده اش می گفتم توجه می کرد. پرنده روی زمین ذراتش باز شد و گاز شد و با هوای اطرافش مخلوط...
مار به سوی من آمد، به پای چپم پیچید و بالا آمد و دور دست چپم پیچید، خنک بود. به طرف جیپی که در صد متری پارک کرده بودم حرکت کردم. دور که می شدم صدای تجزیه ی ذرات او را می شنیدم. مار بالا آمد و نیشش را در گردنم فرو کرد. مار و تمام آنچه از او جذب مار شده بود در من جذب شد. به جیپ رسیده بودم، سوار شدم و حرکت کردم.


پارکینگ
پیدا کردنش راحت بود، ساده، کافی بوده لکه های له شده ی خون تازه ای که با شتاب باقی می گذاشت رو دنبال کنم، بعضی جا ها می شد دید که چه رنگ روشنی داره، داشتم فکر می کردم خون روشن چه جور خونیه، چیز های قدیمی که سخت به یاد میان بعد هم با تردید... که دیدمش، نشسته بود کنار در جعبه ی برق، بورد -تابلو- و داشت بریدگی کف پاش رو با چیزی می بست. کفشش رو درآورده و انداخته بود کنارش، جوراب خونیش رو هم، می شد سوراخ کف کفشش رو دید، به اندازه یک سکه ی کوچیک... پاش که رفت روی نوکِ تیزِ میله گردی که از سیمان زده بود بیرون هیچ صدایی نکرد، ولی من فکر کردم که صدای جدا شدن استخوان های کف پاش رو شنیدم... نباید می پرید.
من رو دید، اما دوباره مشغول کارش شد، نشستم کنارش. بدون اینکه نگاهم کنه گفت همیشه دلش می خواسته توی همچین پارکینگی کارش تموم بشه. بعد سرش رو بلند کرد و بیرون رو نگاه کرد، می شد اتوبان رو دید و ماشین هایی که رد می شدند...
کارش با پاش تموم شده بود، نگاهم کرد، جوری که فقط نگاه می کنند، نگاهی که هیچ معنی یی نداره. فکر می کردم چقدر دردناک باید باشه پاش... خواستم بگم اگر بخواد می تونم... آستینش رو زد بالا و ساعدش رو گرفت طرفم؛ خواستم بگم هیچوقت به ساعد تزریق نمی کنم ولی نگفتم، سرنگ رو که روی پوستش گذاشتم، دوباره نگاهم کرد، اینبار می شد فهمید منظورش رو، گفتم کلراید پتاسیم، ادامه لازم نداشت. می خواستم بگم اگر بخواد می تونه بره، از شخصیتش خوشم اومده بود. سرنگ رو عقب کشیدم و روی زمین خالی کردم و سوزنش رو کشیدم روی دیوار.
گفتم همون باشه تا برم ماشینو بیارم، باید زودتر فکری به حال پاش می شد، دیدم که میله از کف کفشش تو رفت و از رو بیرون اومد، با این حال پاش رو بلند کرد و بیرون کشید و به رفتن ادامه داد... برای مدتی. برگشتم هنوز همون جا بود، مکمش کردم بلند شه، نشوندمش روی صندلی عقب و دیدم هنوز آستینش جمعه، گفتم بزندش پایین و از پارکینگِ انگار متروک خارج شدیم در حالی که داشتم فکر می کردم کجا درمانگاهی نزدیک هست....


همسایه ها
صدای تلویزیون را قطع کرد و به صدایی که از بیرون می شنید دقیق شد، صدایی شبیه کشیده شدن یک دسته فلز روی زمین سیمانی که از راهرو می آمد. دو دل بود، از یک طرف هیچ اهمیتی نمی داد اگر داشتند آن بیرون بخت تقسیم می کردند یا یک فلک زده ی بدبخت را سلاخی می کردند و ترجیح می داد فیلمش را ببیند و از طرفی فکر می کرد باید برود و ببیند چه خبر است.
در حالی که داشت با غر زدن به خودش یادآوری می کرد که هر اتفاقی هم افتاده باشد هیچ ربطی به او نداره به سمت در رفت، حتی تقریباً دستگیره در را هم در دستش گرفت ولی انگار چیزی یادش افتاده باشد به سمت آشپزخانه رفت و یک چاقوی متوسط برداشت و تیغه اش را توی یکی از دستمال هایی که از دیوار کنار ظرف شویی آویزان بود پیچید و بعد داخل جورابش قرارداد و نگاه کرد که از روی پاچه ی شلوارش معلوم نباشد. هنوز سر و صدا ادامه داشت و حتی بیشتر هم شده بود، حالا صدای حرف زدن چند نفر هم می آمد.
سراغ در رفت، اول به صدای ها گوش داد و بعد در را باز کرد، از روی نرده ها آرام خم شد و به پایین نگاه کرد، چراغ های طبقه پایین روشن بود سایه ی چند نفر را در حالی که چیزی را جابجا می کردند می دید، از پله ها پایین رفت، از توی سایه که پنهان شده بود نگاه می کرد.
چند نفر داشتند چیز هایی رو به پارکینک می بردند، حالا صدا ها هم واضح تر شده بود، صدای جابجا کردن قطعات تانکر قدیمی گازوئیل ساختمان بود که چند سال همان جا مانده بود و بعد خردش کرده بودند ولی باز همانجا که بود رها شده بود. همسایه طبقه ی بالایی اش را دید که تکیه داده بود به دیوار و هر چند وقت یکبار از دیگران می خواست آرامتر باشند، هنوز چهره دیگران را ندیده بود، کمی جابجا شد، حالا آنهایی که توی پارکینگ بودند را می دید، سایر همسایه ها بودند، همه ی سکنه ی ساختمان، بدون اینکه زحمت خبر کردن او را به خودشان بدهند و حتی بدتر؛ فهمید که می خواستند او بویی از ماجرا نبرد...
احساس سوزش و درد عجیبی کرد که همراهش انگار یک نوار سرد وارد بدنش شد و در یک لحظه تمام دنیای اطرافش حالتی گنگ به خود گرفت. کسی از پشت سرش چیزی گفت که کلماتش را نفهمید ولی انگار منظورش این بود که دیگر احتیاجی به مخفی کاری ندارند، و تصویر محوی دید که انگار دیگران به سمت او برگشتند. همسایه ای که از پشت سر غافل گیرش کرده بود تیغه ی چاقو را از پشتش بیرون کشید. چاقو علاوه بر پاره کردن یکی از شش ها یکی از دنده هایش را هم بریده بود. از درد صدایی از خودش در آورد که همراهش خون از گوشه ی دهانش راه افتاد، دلش می خواست سرفه کند اما درد اجازه نمی داد.
صدا های گنگی که می شنید به نظرش آورد که باز کارشان را از سر گرفته باشند. چیز چندانی احساس نمی کرد ولی کسی با گذاشتن انگشت رو گردنش نبضش را گرفت و وقتی دید که هنوز زنده است او را به پشت غلتاند و پاهایش را دوطرف بدن او گذاشت و انگار که بخواهد روی شکمش بنشیند تنه اش را پایین آورد، بعد کمی روی سینه اش خم شده و شاید به خاطر اینکه آنجا که افتاده بود نور کم بود با نوک انگشت دنبال جایی رو قفسه ای سینه اش گشت و وقتی آنچه می خواست را پیدا کرد، آن که روی زمین افتاده بود برای یک لحظه دردی عجیب را در میان سینه اش احساس کرد، همان وقت که چاقوی آنکه روی او چمباتمه زده بود جایی نزدیک جناق سینه اش را از بین دنده ها شکافته و جایی از قبلش را پاره کرده کرده بود. همسایه در حالی که بلند می شد چاقو را از سینه اش بیرون کشید و کنار رفت.
باز هم طول کشید تا بمیرد، خیلی کم شاید اما آنقدر طول کشید که بتواند به این فکر کند که آنچه که می گویند اگر چیزی قلبت را بشکافد بلافاصله می میری اشتباه بود و چقدر هم دردناک و این آخرین فکرش بود پیش از آنکه مغزش از کار بیافتد.
شبه خاطرات
می شینم روی صندلی و جریان هوای خنک روی صورتم حرکت می کنه، مسیرش رو عوض می کنم... در رو می بندم و آروم راه می افتم، از آینه پشت سرم رو نگاه می کنم، می بینمشون که از نور خارج می شن و سایه ها رو می بینم که به سمت ماشین دیگه می رن، از دیدم خارج می شن، حواسم رو جمع روبرو می کنم و پام رو روی پدال فشار می دم فضا چیزی شبیه nfs (need for speed) به نظرم میاد با ماشین خیلی خیلی خیلی ارزون تر، خیابون وطنی و... و اگر هم تصادف کنم مثل ماشین های نید فور اسپید نمی تونم ادامه بدم و مرحله ی بعدی خود به خود سالم بشه...
موتور یه صدای فیس مانند ِ قشنگی داره وقتی گاز می خوره، دوستش دارم... باید بپیچم، هوس می کنم و می زنم روی ترمز، لاستیک ها دود می کنن و انگار ماشین کمی کج می شه... دود لاستیک ها رو توی آینه نگاه می کنم که انگار نمی خواد پخش بشه...
می افتم توی ترافیک شهر، نور چراغ های ماشین های عقبی که می افته توی آینه چشمم رو می زنه و نور چراغ های ماشین های روبروهم... بی هیچ مقدمه ای خوابم می گیره...
کنار باجه ی تلفن
کلاه بافتنی اش را تا بالای ابرو ها پایین کشیده و در پناه دیوار ایستاده بود. با دستهای در جیب فرو رفته در خودش جمع شده بود با این حال سعی می کرد با در جا حرکت کردن خودش را گرم کند. به تلفن عمومی چند قدم آن طرف تر نگاه می کرد و بعد به خیابان.
اگر هوا انقدر سرد نبود به ساعتش نگاه می کرد ولی حالا ترجیح می داد زمان را نداند تا اینکه دستش را از جیب بیرون بیاورد. حتی در مقابل هوس سیگار هم مقاومت کرده بود، دانستن ساعت در برابر وسوسه ی دود سیگار انگار وجود نداشته باشد!
اگر کلاه نداشت، با اینکه هنوز چهل سال هم نداشت موهایش خاکستری بود. نه اینکه زندگی برایش سخت گرفته باشد، لااقل تا این اواخر، از ۲۰ سالگی موهایش شروع کرده بودند به سفید شدن.
حوصله اش سر رفته و سردش بود. با اینحال تصمیم گرفت یک ربع دیگر هم بماند، بعد فکر کرد چطور می خواهد بفهمد که یک ربع شده یا نه؟! در نهایت دستش را از جیب بیرون آورد، ساعت را نگاه کرد و سیگاری هم گیراند. دیر شده بود، با اینحال گفت یگ ربع را می ماند.
به اندازه یک پک دیگر از سیگارش مانده بود که ماشینی کنار باجه ایستاد و زن ماشین را خاموش کرد، برگشت از کیفش که روی صندلی عقب بود کارت تلفن را برداشت و پیاده شد. درهای ماشین با صدا و فلاشر قفل شدند و زن سوییچ و کارت در دست مقابل تلفن ایستاد. انگار سردش بود با این حال کارت را گذاشت و شماره گرفت.
کمی بعد زن داشت خیلی آرام با تلفن حرف می زد، از فاصله ای که بود صدای زن را نمی شنید اما می توانست او را در نور چراغ خیابان ببنید. فکر کرد حتماْ زن در ترافیک گیر کرده که دیر رسیده. زن مثل همیشه نیم ساعت حرف زد و بعد سوار ماشین شد و چند خانه جلو تر وارد پارکینگی شد که درش باز شده بود. مرد از همان جا که ایستاده بود ماشین و بعد نور چراغ های عقبش را که روی زمین افتاده بود را نگاه کرد تا اینکه در بسته شد و نور را قطع کرد.
مرد پیاده در طول خیابان راه افتاد، به چهار راه که رسید مسیرش را عوض کرد چند قدم دیگر رفت و دکمه ی ریموت دزدگیر را زد و قفل در های ماشینش بدون صدا و فقط با همراهی نور فلاشر باز شد. سوار ماشین شد و استارت زد و راه افتاد.