پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

ساندر بولام 6 - خیابانِ مرمری

ساندر در حالی که داشت پیاده به سمت علامت مهمانسرا می رفت، توجه اش از پیاده رو و میان ردیف درخت های چنار که دو طرفِ خیابان - که به ردیف درون نهرِ مصنوعی به پهنای بیشتر از یک متر که کفش بجز در اطراف هر درخت با قلوه سنگ پوشیده شده بود و البته احتمالاً نوعی سمنت، که آهک نمی توانست باشد چون درخت ها زنده بودند، کاشته شده و مسیر پیاده ها را از سواره ها جدا می کردند – به کف پوش مرمری سفید یک دست خیابان بود، هم پیاده رو ها و هم مسیر سواره که اصولاً برای کالسکه و اسب و مانند اینها بود از صیقل و سفیدی می درخشید. ساندر فکر کرد باید وقتی که نور خورشید در مسیر خیابان باشد این راه کور کننده باشد و تعجب می کرد از اینکه چطور می توانند روی این سرسره ی سلطنتی حرکت کنند، یا اگر حرکت می کنند چطور می ایستند!
یاد گرانیت های سرخ کف خیابانِ خانه اش افتاد که هر چند متر برای تزئین در پیاده رو گذاشته بودند و چند روز بعد به خاطر اینکه سطح سُرِ آنها مردم را به زمین می انداخت، سطح صیقلی آنها را سابیده و زبر و کدر کرده بودند، آن سنگ ها 20 سانتی متر در بیست سانتی متر و به فاصله از هم در میان سنگ های عادی کف پوش پیاده رو کار گذاشته بودند و آن طور مایه ی دردسر شده بود، با اینکه زیبا هم بودند.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠