دوشنبه ها
می ایستم تا چراغ سبز بشه، سرسری نگاه می کنم انگار دکمه ی چراغ عابر سر جاش نیست. برام مهم نیست، به ثانیه شمار چراغ ماشین ها نگاه می کنم، 47 ثانیه، فکر می کنم باید اون سه ثانیه ای که نگه می داره رو اضافه کنم و شاید هم کسی دستی اضافه و یا کم کنه طول چراغ رو... ثانیه ها صفر می شن و چراغ ما سبز، جمعیتی کوچکی که جمع شده راه می افته و زود فاصله های بینشون دوباره شروع می کنه به پیدا و زیاد شدن، شاید تا چراغ بعدی...
رسیده ام وسط چهار راه و دارم فکر می کنم با سرعت همیشگی ام بروم و یا تند تر و یا کند تر... احساس می کنم به من خیانت شده، البته نه انقدر دراماتیک، شاید این حس که عهدی از من شکسته شده... همیشه دو شنبه ها، حدود ساعت یازده و نیم، وقتی از سمت شمال به این چهار راه نزدیک می شدم، او را می دیدم، گاهی هم من این طرف و او آنطرف خیابان می ایستادیم تا چراغ سبز شود... روز های خوب.
رسیده ام به پیاده روی آنطرف، فکر می کنم اگر یکبار این انفعال احمق را فراموش می کردم، مخصوصاً که موضوع جالبی هم هست، که هم علت است و هم معلول، همین که هر هفته می بینمش... که می بیندم...
با همان آهنگ همیشگی راهم را ادامه می دهم، تقریباً رسیده ام به پاساژ، می ایستم تا از یک دکه ی هله هوله فروشی یک بطری آب بگیرم، منتظرم کسی که پیش از من است حساب کند، وقتی می چرخد می بینمش؛ یک کیسه ی پلاستیکی، که مغازه ها می دهند دستش است... او هم من را می بیند، جا خورده ام اما نه آن قدر متوجه ی او نشوم.
یک لحظه ی بعد یک قدم عقب رفته ام که او راحت تر برود... به دلکه دار می گویم یک آب معدنی، پشت یخچال ویترینی ناپدید می شود و دوباره با یک بطری نیمه یخ زده پیدا می شود و چند در حالی که دارد باقی پولم را می شمارد نچ نچ می کند... دلم نمی خواهد بپرسم چرا، دلم نمی خواهد خودش بگوید، می خواهم زودتر شمردن را تمام کند. اما شروع می کند به حرف زدن... کسی دیگری هم نیست که بخواهد چیزی بخرد تا جلوی حرف زدنش را بگیرد، باز شروع می کند به شمردن...
معذبم از اینکه می خواهد در باره ی او حرف بزند به خودم می گویم غلط می کنی تو که... شاید برای تبیه خودم، وجه خود آزارم از او می پرسد چه کسی را می گوید. جواب می دهد که او که پیش از من یک پپسی قوطی خریده و در حالی که باقی پولم را می دهد می گوید اگر جای پدر و مادرش بود قایمش می کرد «تا آفتاب و مهتاب چشمشون بهش نَیُفته»... تنور؟ چاه؟ پول را لای کیف می گذارم تا زود تر بروم، با اینحال وقتی دارم بطری را بر می دارم، با لحنی که می فهمم نیش دارد می گویم؛ «از قرار باید شکر کنی که نکردن»، بلافاصله متاسف می شوم، اما حرف زده شده حتی خنده ای بی واسطه هم بازش نمی گرداند. می پرسد می شناختمش؟ و ریلکس جواب می دهم «نه بابا...» می خندیم.
سبک سنگین می کنم اینکه از در دیگر پاساژ به خیابان آن طرف و تا چهار راه بدوم تا اتفاقی به او برسم یا نه... وارد پاساژ و دومین مغازه می شوم، با مغازه دار کمی سلام علیک می کنیم و من بین قففسه ها شروع می کنم به انتخاب کردن بین دی وی دی های که این هفته آمده...
هفته آینده...
فکر می کنم اگر او هم از همین جا خرید می کند چه؟ فقط چند دقیقه زود تر از من، هر هفته! خنده ام می گیرد... زود جمع می کنم خودم را.

