پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

کیمیاگر/جادوگر

ایستاده بود رو به من و پرنده ی بزرگی را که با خودش آورده بود را روی شانه داشت. نگاه می کرد به من، نه به صورت یا هیچ عضو دیگری یا حتی یک نگاه کلی به سر تا پا؛ نگاه می کرد انگار تمام وجودم را نگاه می کند. مثل تمام دفعاتی که کاری برای انجام دادن با دستهایم ندارم به نظرم مسخره آمدند این دو زائده ی بد ریختِ آویزان، خواستم در جیبم ببرم شان یا به هم قلابشان کنم یا دست به سینه به ایستم یا از همه بهتر، حالتی که دوستش دارم و معمولاً نا خود آگاه می گیرم، دست چپم را مشت کنم و از آرنج نود درجه خم و ساعدم را عمود به محور فقراتم مماس با کمرم به پشت ببرم، دست راست را می توان به جیب برد یا ساعدش را در دست چپ قرار داد و ساعد دست چپ را به پنجه ی دست راست نگهداشت... اما هیچ کدام از این کارها را انجام ندادم، فکر کردم حالا این کار را نشانه ی ضعف و سر رفتن حوصله یا بی راهی خواهد دانست. همانطور ایستادم و من هم نگاهش کرد، نه به صورتش نه به کلیت جسمش، می خواستم تمام وجود و ذاتش را ببینم، گذشته و حالش و تخمینی از آینده ی احتمالی اش...

پرنده پرواز کرد، شروع کرد به چرخیدن بالای سرِ ما، بدون صدا، بدون کوچکترین تغییری در حرکت و مسیر حرکتش، بدون اینکه نگاهش کنم می دانستم. می خواستم بروم اما او هنوز ایستاده بود و فکر کردم اگر من اول صحنه ای ساخته بود را ترک کنم شاید نشانه ضعفم بداند و اگر بعد از او بروم هم!

او پاهای جفت شده از را کمی باز کرد، به پرنده نگاه کرد و راه افتاد، کمی مسیرش را کج کرد می دانستم از سمت راست من رد خواهد شد، این یعنی فکر می کرد پیروز شده، فکر کردم شاید شده، او تردید های من را نداشت، گذشته و حال من را هم ندیده بود و در باره ِ آینده هم فکری نکرده بود، فقط من را دیده بود، مستقل از همه چیز... نزدیکم بود، گفتم که اشتباه می کند، گفت اگر او اشتباه می کند، من تردید می کنم و همین. راست می گفت... از کنارم رد شد، گفتم اگر به آن جاده برسد قبل از غروب کشته می شود و اگر نرسد بعد از همان غروب کشته می شود، اگر بایستد بیابان زود جانش می ستاند و اگر برود می میرد، گفتم اگر در دفعات قبل که با کسی روبرو شده بود کمی بیشتر نگاه کرده بود و بیشتر، حالا اینطور در منگنه نبود. داشت دور می شد، ایستاد و چرخید به سمتم و نگاهم کرد، حالا که داشت حالِ من را می دید، ماری را که زیر پایش در سایه ی سنگی و بوته ای لمیده بود را ندید، و ندید که نیشش زد و افتادن پرنده اش را هم ندید... بجای حال کافی بود به چند ثانیه پیشِ من که در باره ی آینده اش می گفتم توجه می کرد. پرنده روی زمین ذراتش باز شد و گاز شد و با هوای اطرافش مخلوط...

مار به سوی من آمد، به پای چپم پیچید و بالا آمد و دور دست چپم پیچید، خنک بود. به طرف جیپی که در صد متری پارک کرده بودم حرکت کردم. دور که می شدم صدای تجزیه ی ذرات او را می شنیدم. مار بالا آمد و نیشش را در گردنم فرو کرد. مار و تمام آنچه از او جذب مار شده بود در من جذب شد. به جیپ رسیده بودم، سوار شدم و حرکت کردم.

بامن حرف نزنبامن حرف نزن

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠