پسر معدنچی

داستان کوتاه و شعر های من

کنار باجه ی تلفن

کلاه بافتنی اش را تا بالای ابرو ها پایین کشیده و در پناه دیوار ایستاده بود. با دستهای در جیب فرو رفته در خودش جمع شده بود با این حال سعی می کرد با در جا حرکت کردن خودش را گرم کند. به تلفن عمومی چند قدم آن طرف تر نگاه می کرد و بعد به خیابان.
اگر هوا انقدر سرد نبود به ساعتش نگاه می کرد ولی حالا ترجیح می داد زمان را نداند تا اینکه دستش را از جیب بیرون بیاورد. حتی در مقابل هوس سیگار هم مقاومت کرده بود، دانستن ساعت در برابر وسوسه ی دود سیگار انگار وجود نداشته باشد!
اگر کلاه نداشت، با اینکه هنوز چهل سال هم نداشت موهایش خاکستری بود. نه اینکه زندگی برایش سخت گرفته باشد، لااقل تا این اواخر، از ۲۰ سالگی موهایش شروع کرده بودند به سفید شدن.
حوصله اش سر رفته و سردش بود. با اینحال تصمیم گرفت یک ربع دیگر هم بماند، بعد فکر کرد چطور می خواهد بفهمد که یک ربع شده یا نه؟! در نهایت دستش را از جیب بیرون آورد، ساعت را نگاه کرد و سیگاری هم گیراند. دیر شده بود، با اینحال گفت یگ ربع را می ماند.
به اندازه یک پک دیگر از سیگارش مانده بود که ماشینی کنار باجه ایستاد و زن ماشین را خاموش کرد، برگشت از کیفش که روی صندلی عقب بود کارت تلفن را برداشت و پیاده شد. درهای ماشین با صدا و فلاشر قفل شدند و زن سوییچ و کارت در دست مقابل تلفن ایستاد. انگار سردش بود با این حال کارت را گذاشت و شماره گرفت.
کمی بعد زن داشت خیلی آرام با تلفن حرف می زد، از فاصله ای که بود صدای زن را نمی شنید اما می توانست او را در نور چراغ خیابان ببنید. فکر کرد حتماْ زن در ترافیک گیر کرده که دیر رسیده. زن مثل همیشه نیم ساعت حرف زد و بعد سوار ماشین شد و چند خانه جلو تر وارد پارکینگی شد که درش باز شده بود. مرد از همان جا که ایستاده بود ماشین و بعد نور چراغ های عقبش را که روی زمین افتاده بود را نگاه کرد تا اینکه در بسته شد و نور را قطع کرد.
مرد پیاده در طول خیابان راه افتاد، به چهار راه که رسید مسیرش را عوض کرد چند قدم دیگر رفت و دکمه ی ریموت دزدگیر را زد و قفل در های ماشینش بدون صدا و فقط با همراهی نور فلاشر باز شد. سوار ماشین شد و استارت زد و راه افتاد.

  
نویسنده : فرشاد ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦