تکه زمینی و افسانه هایش
روزی روزگاری در جایی «زمین »بود، زمین که در واقع یک تکیه زمین بود میان درختستانی، که این طورش می خواندند «زمین». زمین اسراری هم داشت، یا مردم اینطور فکر می کردند شاید هم اینطور ترجیح می دادند که زمین اسراری با خودش داشته باشد... زمین میان درخت هایی که اطرافش بودند بود، قبل از آنکه پیرترین پیرهای دهکده های اطرافش که در جنگل پراکنده بودند و همه به نوعی در سکوت خودشان را مرتبط به زمین می دانستند، آنجا بودنشان را... کسی داستانِ زمین را نمی دانست.
پیرهایی که آنقدر سرخود بودند که از نگاه های افسوس و گاهی تمسخر دیگران مانند هیچ بگذرند می گفتند زمین را فرشته ها اینطور از درخت پاک و مسطح کرده اند، چراییش گاهی به انسان ها مربوط نبود که فقط باید در کار زمین دخالت نمی کردند و گاهی جواب هایی دیگر، کسی نمی دانست سن زمین چقدر است وگرنه شاید می شد داستان فرشتگان را آنقدر به پس برد که ساخته شدن زمین را کار خدایان بدانند.
بعضی از آنهایی هم که کمی سواد برای خواندن مجله و روزنامه های درجه چندمی و رادیو داشتند و نمایشنامه های کپی شده را گوش می دادند باور داشتند که زمین را فضایی های ساخته اند تا جایی برای فرود سفینه هایشان داشته باشند و یا برای ساختن یک پایگاه روی سیاره ی زمین و برای تایید فرضیه شان از داستان پیر ها استفاده می کردند که مردم اولیه ای که فضایی ها دیده اند آنها را، که از آسمان آمده بودند، فرشته گرفته بودند و فضایی ها هم آنرا بهترین توجیه از خودشان برای مردمی بدوی دانسته بودند...
بعضی هم به پیروی از با سوادتر ها که معلم و مدیر مدرسه ای که بچه های همه روستا هم به آن می رفتند و مدیرش در دانشگاه تاریخ خوانده بود می گفتند آن زمین به قصر یا دژی از یک تمدن باستانی تعلق دارد که فرصت ساختنش را به دست نیاورده، شاید به دلیل جنگ و هجوم اقوام وحشی اطرافش که منجر به نابودی تمدن یا از دست دادن این مناطقش شده باشد. حتی بعضی ادامه می داند که چون مردم این روستا ها با اینکه به هم شبیه هستند اما شباهتشان با روستاهای دیگر بسیار ناچیز است؛ از نوادگان آن تمدن هستند یا با اغماض آنهایی که برای ساختن سازه آنجا بودند و فرصت ساختش را به دست نیاوردند و بعد هم چون جایشان خوب بود تصمیم به ماندن گرفتند. که در واقع له و علیه اش نمی توان چیز های زیادی گفت که باعث رد یا اثبات شود، کسی هم دنبال تعقیب بنیادی قصیه نبود.
سال به سال می گذشت و زمستان ها زمین سفید و تابستان ها سبز می شد، چمن و برفی یک دست، مخصوصاً که از مردم کسی وارد زمین نمی شد، می ایستادند در مرزش با درخت ها و نگاهش می کردند و اگر چند نفر بودند همانطور با هم حرف می زدند.
مسئله ای که بود سن درختستان بود که شاید به هزار سال هم نمی رسید و به وضوح می شد دید که درخت ها بعد از سده ها هنوز آن چیدمان اولیه را حفظ کرده اند مانند نهر ها و شاید بعضی از جوی ها. دبیر علوم می گفت که شاید زمین و درختستان را همزمان ساخته باشند؛ دبیر ریاضی اما برای اینکه فرض دیگری را هم مطرح کرده باشد می گفت شاید هم زمین بوده و بعد که مردم آن تمدن کذا پایشان به آنجا رسیده و آن را دیده اند فکر ساخت بنایی و درختستانی برای گرامی داشتش به سرشان زده... و بعد ادامه می داد با اشاره به باقی ماندن اولین برف روی زمین که تا مدتی بعد از آنکه برف دیگر نقاط آب شده اند هنوز لایه ی برف روی زمین باقس است و سرتاسر بهار و زمستان زمین که پوشیده از لایه ی سبز چمنی است یک دست بی نیاز از آبیاری. و دبیر علوم می گفت باید سبزی تابستانش ربطی به ماندن برف روی آن در زمستان داشته باشد که احتمالاً باعث ذخیره ی آب در زیر سطح خاک می شود، اما برای ماندگاری برف...
دیگری نبود پستی بلندی محسوس در منطقه و یک دستی غریب زمین بود، بدون سنگ، در ختستان هم عاری از سنگ های بزرگتر از یک چهارم بند اگشت بود....