﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پسر معدنچی</title>
    <description>داستان کوتاه و شعر های من</description>
    <link>http://minerboy.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>فرشاد</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 03 Apr 2012 07:43:50 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مثل همیشه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مثل همیشه نشسته کنار پنجره ی نیمه باز و یک پا، پای راست، را آویزان و دیگری را جمع و تکیه گاه دستش کرده روی لبه تویی پنجره. نمی دانم این جور وقت ها به چه چیزی فکر می کند که اینطور آرام و با تمانینه به سیگارش پک می زند و دود را بی عجله بیرون می دهد، نگاهش به طرف کوچه است اما باری که بیرون بودم و دیدمش انگار در این عالم نبود...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سعی می کنم مزاحمش نباشم تا این لحظه هایش را بگذراند که چند دقیقه بیشتر نخواهند شد، همیشه خیلی زود تر صدایی، بوق ماشین یا موتور یا صدای دست فروش یا چند نفر که برای چندمین بار چیزی را برای هم تعریف می کنند یا هزار چیز دیگر پیش از تمام شدن پک های نا خود آگاهش، بیدارش می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اینجور وقت ها آخرین پک را سریع به سیگار می زند و آنرا در جا سیگاری که روی میز کوچک کنار پنجره گذاشته خاموش می کند، دودی که بیرون میدهد را با دست در هوا پخش می کند، همین عادت ناخودآگاهش ناگهان او را تبدیل می کند به دختر نوجوانی که نه خیلی وقت پیش بوده،&amp;nbsp; می توانم تصورش کنم که پانزده ساله است و همینطور که الآن &amp;ndash; لب پنجره ی اتاقش نشسته و یواشکی سیگار می کشد و دودش را از لای پنجره بیرون می دهد و بعد با صدایی از جا می پرد که شاید مادرش یا پدرش باشد، زود سیگار را خاموش می کند و آخرین دود را با دست می زند تا زودتر از لای پنجره بیرون بریزد و ته سیگار را در ظرفی که ته کشو اش نگه می دارد مخفی می کند تا فردا یا هر وقت که تنها بود در توالت خالی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بلند می شود و با جاسیگاری به آشپزخانه می رود و آنرا در سطل خالی می کند و در همین زمان ها است که مرا می بیند که بیرون آمدنش و حرکاتش را نگاه می کنم. می داند دوست دارم نگاهش کنم ولی نمی خواهم آرامشش را بهم بریزم. نمی داند می ترسم یک روز بخواهد دلیل این دقیقه هایش را بدانم، هرچند نمی دانم چه می تواند باشد اما از اینکه بتوانم یا نتوانم بارش را تحمل کنم می ترسم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;همیشه بعد از خالی کردن خاکستر و ته سیگار، یک سیب بر می دارد و گاز می زند، فکر می کنم شاید این هم بخشی از عادتِ سیگار کشیدن یواشکی در نوجوانی باشد برای مخفی کردن آثار آن از والدین که انگار به عمد نمی خواهند بروز بدهند چه چیز هایی را می دانند...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/270</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/9207059/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-9207059</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 07:43:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوشنبه ها</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;می ایستم تا چراغ سبز بشه، سرسری نگاه می کنم انگار دکمه ی چراغ عابر سر جاش نیست. برام مهم نیست، به ثانیه شمار چراغ ماشین ها نگاه می کنم، 47 ثانیه، فکر می کنم باید اون سه ثانیه ای که نگه می داره رو اضافه کنم و شاید هم کسی دستی اضافه و یا کم کنه طول چراغ رو... ثانیه ها صفر می شن و چراغ ما سبز، جمعیتی کوچکی که جمع شده راه می افته و زود فاصله های بینشون دوباره شروع می کنه به پیدا و زیاد شدن، شاید تا چراغ بعدی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رسیده ام وسط چهار راه و دارم فکر می کنم با سرعت همیشگی ام بروم و یا تند تر و یا کند تر... احساس می کنم به من خیانت شده، البته نه انقدر دراماتیک، شاید این حس که عهدی از من شکسته شده... همیشه دو شنبه ها، حدود ساعت یازده و نیم، وقتی از سمت شمال به این چهار راه نزدیک می شدم، او را می دیدم، گاهی هم من این طرف و او آنطرف خیابان می ایستادیم تا چراغ سبز شود... روز های خوب.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رسیده ام به پیاده روی آنطرف، فکر می کنم اگر یکبار این انفعال احمق را فراموش می کردم، مخصوصاً که موضوع جالبی هم هست، که هم علت است و هم معلول، همین که هر هفته می بینمش... که می بیندم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با همان آهنگ همیشگی راهم را ادامه می دهم، تقریباً رسیده ام به پاساژ، می ایستم تا از یک دکه ی هله هوله فروشی یک بطری آب بگیرم، منتظرم کسی که پیش از من است حساب کند، وقتی می چرخد می بینمش؛ یک کیسه ی پلاستیکی، که مغازه ها می دهند دستش است... او هم من را می بیند، جا خورده ام اما نه آن قدر متوجه ی او نشوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یک لحظه ی بعد یک قدم عقب رفته ام که او راحت تر برود... به دلکه دار می گویم&amp;nbsp;یک آب معدنی،&amp;nbsp;پشت یخچال ویترینی&amp;nbsp;ناپدید می شود و&amp;nbsp;دوباره با&amp;nbsp;یک بطری نیمه یخ زده پیدا می شود و چند&amp;nbsp;در حالی که دارد باقی پولم را می شمارد نچ نچ می کند... دلم نمی خواهد بپرسم چرا، دلم نمی خواهد خودش بگوید، می خواهم زودتر شمردن را تمام کند. اما شروع می کند به حرف زدن... کسی دیگری هم نیست که بخواهد چیزی بخرد تا جلوی حرف زدنش را بگیرد، باز شروع می کند به شمردن...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;معذبم از اینکه می خواهد در باره ی او حرف بزند به خودم می گویم غلط می کنی تو که... شاید برای تبیه خودم، وجه خود آزارم از او می پرسد چه کسی را می گوید. جواب می دهد که او که پیش از من یک پپسی قوطی خریده و در حالی که باقی پولم را می دهد می گوید اگر جای پدر و مادرش بود قایمش می کرد &amp;laquo;تا آفتاب و مهتاب چشمشون بهش نَیُفته&amp;raquo;... تنور؟ چاه؟ پول را لای کیف می گذارم تا زود تر بروم، با اینحال وقتی دارم بطری را بر می دارم، با لحنی که می فهمم نیش دارد می گویم؛ &amp;laquo;از قرار باید شکر کنی که نکردن&amp;raquo;، بلافاصله متاسف می شوم، اما حرف زده شده حتی خنده ای بی واسطه هم بازش نمی گرداند. می پرسد می شناختمش؟ و ریلکس جواب می دهم &amp;laquo;نه بابا...&amp;raquo; می خندیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سبک سنگین می کنم اینکه از در دیگر پاساژ به خیابان آن طرف و تا چهار راه بدوم تا &lt;em&gt;&amp;nbsp;اتفاقی&lt;/em&gt; به او برسم یا نه... وارد پاساژ و دومین مغازه می شوم، با مغازه دار کمی سلام علیک می کنیم و من بین قففسه ها شروع می کنم به انتخاب کردن بین دی وی دی های که این هفته آمده...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هفته آینده...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فکر می کنم اگر او هم از همین جا خرید می کند چه؟ فقط چند دقیقه زود تر از من، هر هفته! خنده ام می گیرد... زود جمع می کنم خودم را.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;img title="بای بای" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/103.gif" alt="بای بای" border="0" /&gt;&lt;img title="بای بای" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/103.gif" alt="بای بای" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/268</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/7195157/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-7195157</guid>
      <pubDate>Wed, 29 Jun 2011 06:42:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستانک - برش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به ساعتش نگاه کرد؛ فقط سه دقیقه گذشته بود و هنوز زود بود، با این حال او آماده بود. باز هم زود تر از آنچه لازم بود آماده شده بود و حالا باید می نشست تا زمان بگذرد، تا وقتش بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فکر کرد راه بیافتد، فقط برای یک آن، اما دانستن اینکه اگر حالا برود زود می رسد و باید آنجا معطل بشود منصرفش کرد. باز به ساعت نگاه کرد، هنوز فقط سه دقیقه گذشته بود، ثانیه شمار را دنبال کرد؛ 56، 57، 58، 59 و حالا چهار دقیقه... اینطور بهتر/راحت تر بود. نشست روی مبل و تلویزیون را روشن کرد. تند تند کانال ها را عوض کرد، در یکی از کانال ها داشتند چیز ها را می شکستند و بعد با سرعت کم و کمتر نشان می دادند...&amp;nbsp; همان را تماشا کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باز به ساعت نگاه کرد، تلویزون را خاموش کرد و بلند شد، برق رابط تلویزیون را قطع کرد و از در بیرون رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ماشین آن طرف خیابان بود، رفت و سوار شد، صندلی را داد جلو آنطور که دوست داشت، نزدیک فرمان آنقدر که زانو هایش بیشتر از کمی جمع بشوند. دنده را خلاص کرد و تکان داد، کلاچ را فشار داد و استارت زد، یک لحظه در آینه نگاه کرد و از پارک خارج شد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img title="بامن حرف نزن" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/27.gif" border="0" alt="بامن حرف نزن" /&gt;&lt;img title="بامن حرف نزن" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/27.gif" border="0" alt="بامن حرف نزن" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/267</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/6395004/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-6395004</guid>
      <pubDate>Mon, 28 Feb 2011 07:08:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صدایی، کسی، چیزی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با صدای کسی در گوشم بیدار می شوم و چند لحظه بعد آهنگ صدایش از ذهنم پاک می شود و کمی بعد آنچه گفته. فقط می دانم با صدای کسی در گوشم بیدار شده ام.&lt;br /&gt;باز فکر می کنم به اینکه باید ژورنال خواب هایم را پیدا کنم و باز شروع کنم به نوشتنشان... می دانم که باز هم بدون ژورنال خواهم خوابید... احساس می کنم انگار بین من و تشک آتش ریخته باشند... یا شاید بجای تخت روی تنور خوابیده باشم، می قلتم به قسمت خنک رختخواب و و بلافاصله جریان سرما را حس می کنم و فکر می کنم به اینکه اگر سرما نبودِ گرما است چطور می تواند جریان داشته باشد و اینکه چقدر جالب است که برای چیزی که نیست اسم داریم و... باز خوابم می برد... &lt;br /&gt;با صدای زنگ ممتد تلفن از خواب می پرم، انگار وقتی که به برق بزنند دو شاخه تلفن را... بلند می شوم و تلفن را امتحان می کنم، قطع است... ساعت را نگاه می کنم، نزدیک ظهر است، فکر می کنم که چندان فرقی هم نخواهد داشت، باز به تخت می خزم ولی طلسم برداشته شده و حالا فقط خواب آلود ام.&lt;br /&gt;با موبایل شماره خانه را می گیرم آزاد می زند. به صفحه ی تلفن نگاه می کنم، خط ایرادی ندارد. فکر می کنم آیا کسی چیزی در باره ی خرابی تلفن گفته بود، یادم نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/266</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/6176165/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-6176165</guid>
      <pubDate>Thu, 20 Jan 2011 11:58:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به خدا تقصیر من نیست</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به خدا تقصیر من نیست؛ مثلاً اینکه از آهنگی خوشم میاد، که بریزم روی گوشیم تا گوش بدم برای چندمین بار و بعد اتفاقی بشنوم از کسی که تو هم چقدر این &amp;laquo;آهنگِ مسخره&amp;raquo; رو دوست داری... من که کف دستم رو بو نکرده بودم... یا مثلاً وقتی یه آکواریوم ابلهانه رو ببینم فکر می کنم چقدر خوشت ممکن بود بیاد از دیدنش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یا اینکه آهنگی که گفته بودی خوبه و بود رو هم هنوز توی لیستم هست -بین پنج ستاره ها تا هر بار که گوشی ها رو توی گوشم می ذارم گوشش بدم، یا هست این یکی! و بله حالا گوشی می ذارم توی گوشم، تغییر کرده ام، با اینکه هنوز هم به ضرر هاش اعتقاد دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تقصیر از من نیست که توی فروشگاه، توی قفسه ها نا خودآگاه چشمم می ره دنبال چیز هایی که تو دوست داری. خیلی سعی می کنم که اینطور نباشم. تمام تلاش خودم رو می کنم اما چکار باید کرد وقتی هربار اسمت رو از دفتر تلفن پاک می کنم و یک آهِ استخلاص می کشم و بعد چند روز بعد توی یک دفتر دیگه &amp;ndash; مثلاً ای-میل &amp;ndash; وقتی دارم حروف اول یه اسم دیگه رو می زنم می بینم اسمت میاد توی اون جعبه ی احمق! یا وقت اس ام اس زدن تا دو حرف رو وارد می کنم گوشیِ نفهم اسم تو رو پیشنهاد می کنه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; توی دنیایی که آدمهای کمتر و کمتری درک می کنن که آدم می تونه شهرش رو دوست داشته باشه، با دونستن همه ی عیب هاش... یا مردم رو با اینکه لیاقت دوست داشته شدن رو ندارن... تقصیر من نیست که هربار کسی نق می زنه و حوصله ی جواب دادن ندارم یاد تو می افتم که چقدر مثل بقیه نیستی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باور کن سعی می کنم. سعی می کنم خیابون ها مسیر های جدیدی پیدا کنم اما چکار کنم که همیشه آخرش باید از همون خیابون ها بگذرم که ته ضمیرم مال تو می دونمشون، ولی سعی می کنم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/264</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/5600551/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-5600551</guid>
      <pubDate>Wed, 22 Sep 2010 08:24:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تکه زمینی و افسانه هایش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;روزی روزگاری در جایی &amp;laquo;زمین &amp;raquo;بود، زمین که در واقع یک تکیه زمین بود میان درختستانی، که این طورش می خواندند &amp;laquo;زمین&amp;raquo;. زمین اسراری هم داشت، یا مردم اینطور فکر می کردند شاید هم اینطور ترجیح می دادند که زمین اسراری با خودش داشته باشد... زمین میان درخت هایی که اطرافش بودند بود، قبل از آنکه پیرترین پیرهای دهکده های اطرافش که در جنگل پراکنده بودند و همه به نوعی در سکوت خودشان را مرتبط به زمین می دانستند، آنجا بودنشان را... کسی داستانِ زمین را نمی دانست.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پیرهایی که آنقدر سرخود بودند که از نگاه های افسوس و گاهی تمسخر دیگران مانند هیچ بگذرند می گفتند زمین را فرشته ها اینطور از درخت پاک و مسطح کرده اند، چراییش گاهی به انسان ها مربوط نبود که فقط باید در کار زمین دخالت نمی کردند و گاهی جواب هایی دیگر، کسی نمی دانست سن زمین چقدر است وگرنه شاید می شد داستان فرشتگان را آنقدر به پس برد که ساخته شدن زمین را کار خدایان بدانند.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بعضی از آنهایی هم که کمی سواد برای خواندن مجله و روزنامه های درجه چندمی و رادیو داشتند و نمایشنامه های کپی شده را گوش می دادند باور داشتند که زمین را فضایی های ساخته اند تا جایی برای فرود سفینه هایشان داشته باشند و یا برای ساختن یک پایگاه روی سیاره ی زمین و برای تایید فرضیه شان از داستان پیر ها استفاده می کردند که مردم اولیه ای که فضایی ها دیده اند آنها را، که از آسمان آمده بودند، فرشته گرفته بودند و فضایی ها هم آنرا بهترین توجیه از خودشان برای مردمی بدوی دانسته بودند...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بعضی هم به پیروی از با سوادتر ها که معلم و مدیر مدرسه ای که بچه های همه روستا هم به آن می رفتند و مدیرش در دانشگاه تاریخ خوانده بود می گفتند آن زمین به قصر یا دژی از یک تمدن باستانی تعلق دارد که فرصت ساختنش را به دست نیاورده، شاید به دلیل جنگ و هجوم اقوام وحشی اطرافش که منجر به نابودی تمدن یا از دست دادن این مناطقش شده باشد. حتی بعضی ادامه می داند که چون مردم این روستا ها با اینکه به هم شبیه هستند اما شباهتشان با روستاهای دیگر بسیار ناچیز است؛ از نوادگان آن تمدن هستند یا با اغماض آنهایی که برای ساختن سازه آنجا بودند و فرصت ساختش را به دست نیاوردند و بعد هم چون جایشان خوب بود تصمیم به ماندن گرفتند. که در واقع له و علیه اش نمی توان چیز های زیادی گفت که باعث رد یا اثبات شود، کسی هم دنبال تعقیب بنیادی قصیه نبود.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;سال به سال می گذشت و زمستان ها زمین سفید و تابستان ها سبز می شد، چمن و برفی یک دست، مخصوصاً که از مردم کسی وارد زمین نمی شد، می ایستادند در مرزش با درخت ها و نگاهش می کردند و اگر چند نفر بودند همانطور با هم حرف می زدند.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;مسئله ای که بود سن درختستان بود که شاید به هزار سال هم نمی رسید و به وضوح می شد دید که درخت ها بعد از سده ها هنوز آن چیدمان اولیه را حفظ کرده اند مانند نهر ها و شاید بعضی از جوی ها. دبیر علوم می گفت که شاید زمین و درختستان را همزمان ساخته باشند؛ دبیر ریاضی اما برای اینکه فرض دیگری را هم مطرح کرده باشد می گفت شاید هم زمین بوده و بعد که مردم آن تمدن کذا پایشان به آنجا رسیده و آن را دیده اند فکر ساخت بنایی و درختستانی برای گرامی داشتش به سرشان زده... و بعد ادامه می داد با اشاره به باقی ماندن اولین برف روی زمین که تا مدتی بعد از آنکه برف دیگر نقاط آب شده اند هنوز لایه ی برف روی زمین باقس است و سرتاسر بهار و زمستان زمین که پوشیده از لایه ی سبز چمنی است یک دست بی نیاز از آبیاری. و دبیر علوم می گفت باید سبزی تابستانش ربطی به ماندن برف روی آن در زمستان داشته باشد که احتمالاً باعث ذخیره ی آب در زیر سطح خاک می شود، اما برای ماندگاری برف...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دیگری نبود پستی بلندی محسوس در منطقه و یک دستی غریب زمین بود، بدون سنگ، در ختستان هم عاری از سنگ های بزرگتر از یک چهارم بند اگشت بود....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/263</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/5185791/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-5185791</guid>
      <pubDate>Tue, 15 Jun 2010 10:19:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تکه یادداشت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;laquo;فقط طرحی گنگ اما کامل از او در ذهنم باقی می ماند؛ طرح تصویری زیبا که وقتی به اجزایش دقت می کنم گنگ می شوند ولی پاک نمی شوند، فقط برایم غیر قابل توصیف می گردند، و کمی هم غیر قابل تشخیص، مانند وقتی که روی بخشی از عکسی بیش از ظرفیتش زوم می کنی، اما همین که عقب می روم و به او، یا فقط به چهره اش، نگاه می کنم، کل چهره اش را، می بینم که هست با تمام جزئیات.&lt;br /&gt;همان قدر که همیشه زیباست...&amp;raquo;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/262</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/4306756/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-4306756</guid>
      <pubDate>Sun, 07 Mar 2010 11:28:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جا مانده از پیش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی دونم چرا، اما دلم می خواد دعوا کنم، منظورم کتک کاریه، دلم می خواد یکی از این تک و توک ماشین هایی که توی مسیر هستن بزنه روی ترمز و راننده اش پیاده بشه و منم قفل فرمون رو بردارم و تا می خوریم هم دیگه رو بزنیم. خیلی خیلی بدویه ولی... &lt;br /&gt;چهار راه باید بپیچم، توی آینه یه موتوری رو می بینم پشت و سمت راستم، راهنما می زنم و یواش می کنم تا رد بشه تا برم راست، اونم یواش می کنه، گاز می دم تا فاصله ام باهاش بیشتر بشه و برم راست که بپیچم، انگار اونم سرعتش رو زیاد می کنه، چون حالا نزدیک تره به من، فرمون رو می چرخونم به چپ و ترمز رو فشار می دم، از کنارم رد می شه در همین حال هم بر می گرده و نگاهم می کنه. شیشه ها پایینن، بلند اما نه عصبانی می گم واقعاً می خوای بری زیرِ ماشین؟! بازم فقط نگاهم می کنه، حالا چرخ عقب موتور نزدیک گلگیر جلو ماشینه و موتور سوار تقریباً برگشته و به جای روبرو داره منو نگاه می کنه...&lt;br /&gt;چراغ قرمز رو رد می کنه و من می پیچم به راست. صف پمپ بنزین رو اونور خیابون می بینم، عقربه بنزین رو نگاه می کنم، الاناست که شروع کنه به اخطار گفتن. می رم تا صف تموم می شه و دور می زنم و ته صف می ایستم؛ کنار سطل های &amp;laquo;طرح مکانیزه ی جمع آوری زباله&amp;raquo;، در واقع کمی عقب تر. یک پسر شاید 15-20 ساله با یه گونی روی دوشش داره توی سطل رو با تمانینه می گرده، یه جعبه در میاره، و از توش یه همبرگر (حالا یا چیز برگر یا هر برگر دیگه ای) نیم خورده- در واقع انگار نهایتاً یه گاز کوچیک، در میاره، فکر می کنم باید مال بوفِ همین دور و بر باشه- در میاره و در حالی که داره بهش گاز می زنه راه می افته به سمت شمال خیابون.&lt;br /&gt;یه بنز پلیس میاد و آروم از کنارِ ما رد می شه و یک سری که پمپ ها خالی می شن من تا ورودی جایگاه جلو می رم، بعد ماشین جلویی عقب جلو می کنه و می ره توی ردیف آخر که بجز ماشین های در حال بنزین زدن ماشینی نداره می ایسته و منم می تونم برم پشتش....&lt;br /&gt;کارت رو می زنم توی پمپ، مسئول پمپ داره برای ماشین جلویی که آزرا ست بنزین می زنه، نمی دونم چطور باقی مانده بنزین منو می بینه، می گه می فروشی؟ نگاهش می کنم تا ببینم با من بوده؟ می گه می خوای چیکار هزار لیتر بنزین؟ سهمیه تابستونم که تا چند روز دیگه می دن... می گم تو از کجا دیدی من چقدر بنزین دارم؟! جواب می ده کارمونه... به عدد های لیتر و ریال با اون صفر های ثابتش نگاه می کنم تا قطع می شه. می گم دکتر بیا اینو کلکوله کن... عددو می خونه و بهم می گه، منم پولو می دم بهش، می خواد بقیه بده می گم نمی خوام. می شینم توی ماشین، بوی بنزین با باد خنک می خوره بهم، می ره باک آزرا هم پر شده انگار، فکر می کنم چطوری تونست بیشتر از من بنزین بزنه.&lt;br /&gt;راه که می افته منم حرکت می کنم، از کنار پمپ بنزینی که رد می شم، بهش سلام پیشاهنگی می دم (با دست چپ البت) و می گم دکترجان با اجازه! جواب می ده قربانت مهندس. فکر می کنم حالا اگه اونم واقعاً دکتر بود چی؟&lt;br /&gt;بی خود هوس کردم تا صبح چرخ بزنم توی خیابون... می گم تا تجریش می رم و توی راه فکر می کنم به مقصد بعدی...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/261</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/3784176/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-3784176</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Nov 2009 07:38:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ساندر بولام 13 - پیش تاریخ</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تا مدت ها داستان هایی میان قبایل بدوی بود از شهری که مردمانش شبی خوابیدند و بیدار نشدند، از جادوگری که حاکم شهر بود و سربازانش می توانستند از فاصله های خیلی دور هرچیزی را نابود کنند، سربازانی که نه شمشیر داشتند و نه نیزه و بجای آن عصای آتش و صاعقه داشتند و هر قومی که به سرزمین آنها حمله می کرد شکست می خورد و سرزمینش تسخیر جادوگر می شد که جادویش را به آنها که خاص بودند می آموخت و شهری از مرمر درخشان ساخته بود... و این داستان ها هم مانند بسیاری داستان های دیگر قبل از خط فراموش شد، مانند بسیاری داستان ها که بعد از خط با سوختن کتاب ها و مرگ خط ها مردند.&lt;br /&gt;هنوز هم خرابه های شهر هست. جایی در یک فلات قاره، زیر آب می توان کف اقیانوس را دید که که انگار شهری بزرگ را در زیر سطح خود دفن کرده، شهری که یک شب تمام مردمش مسموم و کشته شدند، عملی نشدن رویای زئولیم آنقدر اهمیت داشت که گروهی فرستاده شوند تا تمام مردم شهر و سرزمین را در یک شب با گاز سیانور مسموم کنند و حتی برای اینکار&amp;nbsp;در نهایت&amp;nbsp;خودشان هم کشته شوند.&lt;br /&gt;تا مدتی آنقدر شدت آلودگی زیاد بود که اگر کسی به یکی شهر وارد می شد زنده نمی ماند یا برای همیشه آسیب می دید و این شد بن داستانی از جنگ دو جادوگر و طلسم شهرِ مرمرین که دروازه ای بزرگ و وحشت آور داشت که جادوگر آن را برای شهر ساخته بود و آتش بر آن اثر نمی کرد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/260</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/3527041/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-3527041</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Sep 2009 07:31:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ساندر بولام 12 - تصمیم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساندر در تختش غلت می زد، تا صبح درگیر فکر به این موضوع بود که اگر واقعاً حق با زئولیم باشد چه؟ اگر او بتواند با نجات و ایجاد تمدن و دانش در این زمان برای این نسل و نسل های بعدی بشر آسایش و رفاه و فرهنگِ پیشرفته بیاورد چه؟ زئولیم فکر ساندر پیش از فرستاده شدن را هم تائید و هم رد کرده بود که اگر زئولیم باعث تناقض در زمان شود خود به خود امکان رفتنش به گذشته را از میان می برد. زئولیم گفته بود شاید حتی زمان بتواند به گونه ای تغییرات یا حتی زخم های وارد شده به خودش را به مرور در طول &amp;laquo;زمان&amp;raquo; ترمیم کند. و روی این کلمه ی زمان به نوعی تاکید کرده بود. ساندر در باره ی چرخه ای شدن این کار پرسیده بود و زئولیم گفته بود احتمال آن ناچیز است، او اول باید بعد از تولد به مدرسه برود، دانشگاه، معرفی به اولین شغلش و بعد انتقال به یک مرکز تحقیقاتی و بعد انتخاب برای پروژه و بعد انتخاب به عنوان سر دانشمند و تازه اگر همه ی شرایط یکسان باشد هیچ دلیلی وجود ندارد که این خطر را قبول کند.&lt;br /&gt;هنگام صرف صبحانه برای زئولیم پیام فرستاد که پیشنهادش را قبول می کند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://minerboy.persianblog.ir/post/259</link>
      <author>فرشاد</author>
      <comments>http://minerboy.persianblog.ir/comments/11588/3435657/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11588.post-3435657</guid>
      <pubDate>Tue, 25 Aug 2009 07:24:56 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
